X
تبلیغات
عاشقانه بنویس

عاشقانه بنویس
اگرکسی در قبال سرنوشت خود حساس نباشد مرده است!
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
کد جست و جوی گوگل
خیلی بی وفائی

کاش می شد مثل دنیا بود
 وسیع و با وفا بود
بی تعصب و ریا بود
همدم هر آدمی
آشکارا بی خفا بود
مزرعه هر خشم و بزرع
هر زمان در هر کجا بود

کاش می شد مثل دنیا بود.

لهیب الله " آدینه غزنوی "

[ جمعه 1392/01/16 ] [ 3:39 بعد از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]

 

دو چیم تو پر او دیده ما بلیخور

چرا رنگ تو پریده ما بلیخور؟

 

از او روزی که ما عاشق تو شدم

چرا قد تو خمیده ما بلیخور؟

لهیب الله " آدینه غزنوی"

[ چهارشنبه 1391/12/02 ] [ 0:53 قبل از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]

 

 

سری رای توره گل کاری کنوم جان

شیخ کومه تو ره زرک کاری کنوم جان

 

دو سه خال بیچینوم بله قاشای تو 

چی وخت باشه توره بیری کنوم جان

[ چهارشنبه 1391/12/02 ] [ 0:28 قبل از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]


دلم نالان و بریان است صنوبر

دو چشمت عین بادام است صنوبر

 

قدت سرو رخت چون ماه چارده

لبانت چون می ناب است صنوبر

 

دو ابروی کمانت دمب مار است

به عاشقی سن ات خام است صنوب

 

لهیب الله " آدینه غزنوی"

[ چهارشنبه 1391/12/02 ] [ 0:25 قبل از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]

سوگوار سوگوارم قتل تو کرده است

غمگسار غمگسارم قتل تو کرده است

 

کور گشت دیده ها از عزایت عزیز

دل فگار دل فگارم قتل تو کرده است

 

خواهرم, مادرم با تویم با تویم

اشکبار اشکبارم قتل تو کرده است


لهیب الله " آدینه "

[ یکشنبه 1391/10/24 ] [ 0:26 قبل از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]


ز کوچه مو گذر مونی نمونی

سوی از مو نظر مونی نمونی


عجب دورو یه ای وختی جوانی

جاویدانه وفا مونی نمونی 


تازه جوان بودوم اخله تو بودوم

قوت جان نور دیده تو بودوم


آلی که پیر و افسرده شدوم ما

مزاحم و نیم راه منده شدوم ما


تمامی عمر پسی دیدار تو بودوم

با کلی جان مه خریدار تو بودوم

 

آلی غریب و بی پیسه شدوم مه

امزو سابق مه وفادار تو بودوم

 

ستاره جلجلی دیدای تو دیده

چی غیت شونه شوم فدای تو دیده

 

لهیب الله " آدینه "

[ پنجشنبه 1391/10/21 ] [ 0:41 قبل از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]



چی غیت باشه که ما خانه تو بیوم

دختر طلب پیشی آته تو بیوم


دختر طلب پیشی آته و آبیت
 
ده واسطه امزو یازنه تو بیوم


لهیب الله " آدینه "

[ چهارشنبه 1391/10/20 ] [ 1:31 قبل از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]




از بس نور بندو خم تومایه لیلا

صبا و بیگا ده زیبونایه لیلا


ازو روزا که از آغیل مو رافته 

کلو زیاد کم نومایه لیلا


قاصد ده سری رای شی شانده باشوم

سرچشمه او کی می آیه لیلا


لهیب الله " آدینه "

[ چهارشنبه 1391/10/20 ] [ 1:20 قبل از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]

 

انگار دیگه عزم رفیقی نداری

کوچیده روانی ز همسایگی ما

 

گر میروی این خاطره هایت را بسوزان

مدرکی نباشد به هم نشینی ما

 

افسرده نباش وقتی که رفتی ز بر من

علت نشود بعد به دیوانگی ما

 

سوگند نخورده ام که نیایم به دیدار

دور نشود علت آزردگی ما


لهیب الله " آدینه "

[ دوشنبه 1391/10/18 ] [ 10:43 بعد از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]

هجرانت غمگین و افسرده کرده

فراقت مفتون و دیوانه کرده 


نمیدانم تو کی می آئی باز هم

دوچشمانت مرا ذولانه کرده


قسم بر بهلولی دانایی غزنی

رنگ و رخم چون گل ریحانه کرده 



لهیب الله " آدینه "

[ دوشنبه 1391/10/18 ] [ 10:23 قبل از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]



قچر کنده سرخی کومای تو صدقه

دلمه از دوری تو پگ دیقی دیقه


آواز تو از پسی تلفون که گوش نوم

خوشالوم زنده و سالمی رفیقمه


لهیب الله " آدینه "

[ یکشنبه 1391/10/17 ] [ 8:57 بعد از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]



ده زی روزا غدر دو رنگ شده او 

تورای خوبشی پک ده جنگ شده او


نموفاموم کدام پولداره دیده هاهاه

که کار و بار شی کل نیرنگ شده او


خیر خدا دیروم اگه او نیسته

ده افتو گشته سیا پتنگ شده او هاهاها


ازو پیشا خنده مزاق موکدگ

چند صبا یه غدر گیرنگ شده او


لهیب الله " آدینه غزنوی"

[ شنبه 1391/09/11 ] [ 11:2 قبل از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]



ده زی روزا غدر دلگیروم الی

 ز زندگی بیخی سیروم الی 


امو مافتی دنیایمه غروب کد

 قدی کس و ناکس در گیروم الی


 خدا خود شی بشه پشت و پنایمه

 ورنه ده غربتم میمروم الی


کشکی بمروم شوم بی غم ز غم شی

درین روزا غدر زرد رنگوم الی 


لهیب الله "آدینه غزنونی"

[ شنبه 1391/09/11 ] [ 10:46 قبل از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]

میدانستم که هیچ گاه بر مزاری من نمی آئید

میدانستم که بعد از مرگ من کارم نمی آئید


میدانستم که رفتم از دل و ذهن تو هم میروم

میدانستم که بعدآ بر گلعذار من نمی آئید


میدانستم چو رفتم میروم از دیده و یادت

ز بعد رفتنم هیچ شب زنده داری من نمی آئید


میدانستم که بعد از رفتنم هرگز نخاد آمد

برای شادی روح و روان من نمی آئید

لهیب الله " آدینه غزنوی "

[ شنبه 1391/09/04 ] [ 9:39 قبل از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]

من خودم ز کابلم نیمی من ز فرخار است

دست من ز ننگرها پای من مزار جان است


قلب من بود بامیان چشم من بدخشان است

ریشه وجود من شهر تاج قرغان است


خونی من ز هلمند است روح من ز بادغیس جان

همت بلند من مردم نورستان است 


پکتیا و پکتیکا رگ رگ وجودم ساخت

زابل و پلخمری سرزمین مردان است


لهیب الله "آدینه غزنوی"

[ جمعه 1391/08/26 ] [ 8:57 قبل از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]



وختی شال گلابی سر موکونی

بکلی مره در بدر موکونی



امی ماتکه بله پیشنه تو صدقه

با کتماله وضمه جر بر موکونی


امی دیستایی نازو نازو نازک

کوربود بی هوش کیده پین چر موکونی


لهیب الله "آدینه غزنوی"

[ جمعه 1391/08/26 ] [ 8:14 قبل از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]


وقت شب کنار دریا لب ساحل بین ریگ ها

می نشستم تک تنها یادی از روز های دی بود


روز تمام کنار کلکین دمی پنجره دو چشمم

خیره است که کی می آید او صنم ز مکتب خویش


یاد این روز ها بخیر است لحظه ای که آیی نزدم

چون بجز خاری نیابی سری قبرم جای اصلی 


امروزم گذشت و شب شد امشبم قریب سنرایس

میرسد رزوی که آهی حسرتت به گوشم آید


باز با خودت بگوئی حیف و حیف و حیف و حسرت

به مزاری من بیایی بخوری هزار حسرت هزار حسرت هزار حسرت .....




لهیب الله " آدینه غزنوی"

[ جمعه 1391/08/19 ] [ 9:13 بعد از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]

دیگر حرف دلم را دفن در عمق دلم سازم 

برای رزو های بعدی هم حرفی بجا باشد


از این پس تا نهایت حرف را پوشیده می گویم

چو رازی دل بیرون افتد چرا خانه خاموش است 


[ جمعه 1391/08/19 ] [ 12:31 بعد از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]

ازی پولو ده زو پولو دواندوم

منه جویک کچالو خواندوم


امو ماخی که از کومه گرفتم

شیخی کومه ره خو سرش جواندوم


شیخی کومه مره ایشیل کدی تو

پشت دامون مره پر گل کدی تو


اگه دل تو ده عاشقی نبودک

چرا چیم خو سونمه کج و کیل کدی تو


عجب نا مهربان و بی وفایی

سونمه علمک چیلمک, از سری دل کدی تو

[ دوشنبه 1391/07/17 ] [ 0:1 قبل از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]


امروز دلمه غدر کوتوه الی

عزیز از دوری تو دل جو جوه الی


تمامی روز افتوی این جی

پیش دیده مه مثل شوه الی


صبا بیگاه موشه دلمه گرفته

ازی که دوری گشتمه اوه الی


شومو اونجی مندین ما ملک غیره

 خداوندا ایقس چیز جوره الی؟


ادامه دارد...

[ چهارشنبه 1391/07/12 ] [ 10:6 بعد از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]

سلام عزیزان دیر سالیست که در دنیایی مجازی سرو کله میزنم گهی عاشقانه می نویسم و گهی هم انتقادی و خیلی هم مطالب سیاسی و تحلیلی را دوست دارم.

هر آنچی داشتم و دارم در عرصه فعالیت های اجتماعی بخرج رساندم حالا شدم کم خرج و خیلی هم فقیر و گوشه گیر.

همان زمان های دیر که در این فضای مجازی حضور پیدا کردم برایم جالب بود ولی نه چندان دلچسپ و همیشه بعد از چند ساعتی دل گیر شده می رفتم یک طرف و بیشتر کوشش می کردم که از این فضا چیز های که هنوز آنرا ندارم کسب کنم.

دقیقا تا جای هم در این تلاشم موفق شدم و توانستم چیز های را از یان فضای مجازی از دوستان خوبم بیاموزم و از داشته های دوستان قلم بدست هم مستفید شوم, چیزی که واقعا برای قناعت بخش است همان بار های فکری است که من بعد ا زحضور در این فضا بدست آوردم البته لازم به ذکر می دانم که قبلا هم با چنین اندیشه ها سروکار داشتم ولی بعد از ورود به این فضا بارور تر شد.

روی همه رفته بیشتر علاقه ای را که از همان زمان های دانش آموزی مکتب بعد از صنوف نهم و دهم پیدا کردم مسائل سیاسی و کار کرد های سیاست مداران بود این اندیشه و تفکرم در اینجا بیشتر ثمر گرفت و با دوستان و شخصیت های سیاسی و روشن فکر آشنا شدم.

من که هنوز تازه از عرصه آموزش گام به بیرون و عرصه کار و زار گذاشته بودم هنوز هم در پخته گی های نرسیده بودم سعی کردم با افراد و اشخاص سر شناس کشور و جهان آشنائی حاصل کنم تا بتوانم از دانش و تجربه های آنها استفاده ببرم که خوش بختانه بعد از آشنائی با چند تن از روشن فکران داخلی و اندیشه های روشن فکران خارجی تا حدی به این آرزویم نائل آمدم و امروز افتخار می کنم که با آن شخصیت های کبیر آشنا و دوست هستم.

حیفم بر این است که تا زمانی که چیزی نبودم همه چیز را داشتم ولی امروز که چیز شدم همه چیزم را از دست دادم ( وقتی تو می خواهی او نیست ولی وقتی او ترا می خواهد حتی هستی ات هم در شک است).

امروز دیگر گوشه نشین آشیانه غربیانه و مصروف زدو بند های زندگی شدم که هر قدر دست و پاچه می زنم خودم را از این باطلاق بکشم بیرون هر روز عمیق تر و عمیق تر فرو می روم ولی هیچ گاهی هم حاضر نخواهم شد که دست از این دست و پاچه زدن ها بردارم حتی اگر تا تولغه هم در این باطلاق فرو روم.

چون من تنها ترین کسی نیستم که با چنین حالت دست و پنجه نرم می کنم همه زنده جان ها چنین هستند.


من اگر کسی را ندارم خدا را دارم او برایم همه کس و همه چیز است پس تو هم به او پناه ببر تا مرا همه در زیر سایه های رحمت او دریابی به امید دیدار آنجا فعلا بدرود



[ جمعه 1391/07/07 ] [ 11:15 قبل از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]


آنانیکه مست و مخمورند چی؟

دماغ شان ز کبر و غرور پرند چی؟


در فکر وطن که هیچگاهی نیستند

از ظلم و ستم آن دل ها رنجورند چی؟


در روز فروزان همه جا تاریک است

در پیشگاه خدا و رسول منفورند چی؟


داد از امیرو پادشه سر کرده اند

این قدر که خورد و کلان مزدورند چی؟


در هوش و ذکاوت عقل کل خوانند

از عقل و خرد که فرسنگ ها دورند چی؟




لهیب الله " آدینه غزنوی"

[ جمعه 1391/06/31 ] [ 12:12 بعد از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]

سری رای تو گردونی کیل نشستوم

منتظر تو دل بی دل نشستوم


قدی آبی خو تو مازار مورافتی

بله پولو پسی آغیل نشستوم


قاصد ره ای کدی که قد شوم بوروم

بله پتی پیندی پتول نشستوم


**********************

دو پا دشتوم دو پایه قرض گرفتم 

پس از دیدون تو ما نفس گرفتم


خبر اماد که عروسی کدی تو 

دل که داده دوم اور واپس گرفتم


Cover photo


********* لهیب الله "آدینه" **********

[ چهارشنبه 1391/06/29 ] [ 11:59 بعد از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]


من عبورش می کنم 

ضرور عبورش می کنم

تا که چشم بر هم زنند

نزدیک و دورش می کنم


این پل لرزان را خودم می سازم بهر خویش

تکه مخت و ضخیم این را ثبوتش می کنم


من عبورش می کنم

ضرور عبورش می کنم

هر قدر تاریک و تارش سازند

من فارغ ز نورش می کنم


[ سه شنبه 1391/06/14 ] [ 11:7 بعد از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]

اگر تو ترک ایماقی بدست آری دل ما را 

بخال کنج لب بخشم تمام لعل و در ها را


 نه آنکه شهریار گوید نه آن گفتاری شیرازی

 عباد زاده خلاف ایست هم کار های تبریزی 


هر آنچی بر صنم آید پسند بخشم به از اینها

 شود خرچ تمام عمر از دوشیزه ایماقی 


ترا صد گوهری ناب است بهایی سیرت و صورت

 هزاران به  ز سمر قندی تویی ای دوخت قشلاقی

 



لهیب الله " آدینه"

[ یکشنبه 1391/06/12 ] [ 0:48 قبل از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]


ترا تا آخرین لحظه تماشا می کنم هر دم

برای شادی روحت دعا می کنم هر دم


ز صدق دل دعا گویم که جایت بر ترین منصب

بهشت عطرگین جایت دعایت می کنم هر دم


مرا دیقی ترا خاک است هم آغوش

برای خاطر قلبم صدایت می کنم هر دم


برو خواهر آرام باش که بعد از رفتنت هر دم

سید و ناسید ها را رسوا می کنم هر دم


لهیب الله "آدینه غزنوی"

[ پنجشنبه 1391/06/02 ] [ 8:18 بعد از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]



میکب نزن ساده بیا نزد یار خویش

آن صد هزار رنگ نکن سوار عذار خویش


این سادگی به تو چی عجب می نمایدت

آن ژیل رانزن تو به آن موی تار تار خویش


معلوم بود که با میکبت دل ربوده ای

از دست این حقیر و فقیر بی قرار خویش


آخر ترا خدا چی قدر جلوه می دهید؟

این صورت آفتاب زده و لکه دار خویش


با معذرت که سیر ترا فاش کرده ام

با این جسارت و گستاخی ها در گفتار خویش


عیبت نبود لکه و آفتاب سوختگی 

منفور ساختی خودت را با اختلاس خویش


هر دم دو چشم تو به جیب های مهتر است

خود را بیرون کردی ز قلبم با این کار خویش


حیف است عمر گرانمایه ای کسی

هدر دهد به تو همه ای روزگار خویش 


مخفی نبود بر تو که صورت باخته است به من

ارزش بی سیرت و اخلاق مکار خویش


بر من نه صورتت, که سیرتت مهم بٌود

"آدینه" جان نداد به آن گلعذار خویش


لهیب الله " آدینه غزنوی"

[ چهارشنبه 1391/06/01 ] [ 0:45 قبل از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]



من به ظاهر طالبم کارم عداوت بیش نیست

در دماغم فکر خدمت بر وطن بر خویش نیست


این میراثی نیکه و اجداد مرا باقیست دوست

کار من قتل و قتال سمبول من این ریش نیست


عقل و منطق را نمی شناسم سراسر جهل جهل

ذره ای عقلم اگر خواهی مرا در پیش نیست


من که خود باختهِ تاریخم مرا فخر است فخر

آن چنان فخری که در نزد پادشاه و درویش نیست


********* پیام یک آدم نمائی طالب ******

انتحارش می کنم هر کس که دولتی بود

قرق ندار تاجک و اوزبیک و آزرگی بود


انفجارش می دهم هر دم که در مسجد روند

من که خصم دین گرفتم مسلمان یا مسیحی بود


خ و ر ام از دماغ ا زچهره مانند تویم 

می برم گردن که شمالی و بامیانی بود


پکتیا و پکتیکا از ماست و با ما بوده اند

خویش می خوانم اگر قندهار یا جلال ابادی بود


برمنی مزدور اعراب هر کی بار خر نهد

مسرورم بر حمل آن اگر از پاکستانی بود


لیک من قهرم از آن چون معاش به کلدار میدهد

خوش خواهم شد که این هم روزی دالری بود


خیلی زود اجرا کنم هر امر از بادار رسد

جان خود فداکنم آنکه از انگلیس و سعودی بود


لهیب الله "آدینه غزنوی"

[ پنجشنبه 1391/05/26 ] [ 10:4 بعد از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]


  • ()()()               ()()()
    ()()()()()()        ()()()()()()
    ()()()()()()()()   ()()()()()()()()
    ()
    زنده باشید روح الله جان آئینه وارم ساختید

    وز برای عشق خود شب زنده دارم ساختید

    من همان کویر خشکم که به من بایر گویند

    با شهامت و دلیری حاصل دارم ساختید

    زنده باشید جانم من جانم فدایت قهرمان

    باغرورت یکدمی باوقارم ساختید

    لهیب الله "آدینه"


[ چهارشنبه 1391/05/25 ] [ 4:30 بعد از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]



درمیان همه گل ها گل ما زیباتر است

آنکه نیکپا نام دارد در جهان نام آور است 


از برای خوشی صدها تنی رزمیده است

آنکه در گردن مدال فخر را آویخته است


ای عزیز! ای قهرمان ملیت رنجدیده ام

بر غرور و غیرتت این جمع همه بالیده است 


فخر باشد در میان این همه راسیست ها

که برای کشورش نیکپا فخر آورده است 


شاد باش آباد باش هر دم خداوند در برت

" آدینه" مدح ترا از دور راهها کرده است 


لهیب الله "آدینه"


*
***
*****
***
*
****************************************
***_ وردت افتخار ماست روح الله _ ****

**** _ حضورت افتخار ماست روح الله _ ****

**** _ مغیلان گشته ای در چشم دشمن _ ****

**** _ غرورت افتخار ماست روح الله _ ****

****************************************
*
***
*****
*******
*****
***
*

[ سه شنبه 1391/05/24 ] [ 1:48 بعد از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]




  • غدر شیش توم الی اوال تو نماد 
    گوش خو ایشتو ایچ غال مغال تو نماد

    تشکی برو شدم از خانه ده بام
    چیم خو ایشتو مرغی بی بال تو نماد

    قاصد ره ئی کدوم ده رای تو دیده
    گفت و شنفتی گینی گیای تو نماد

    قد خو گفتم امو گل بخته مه قاره
    امو خطای بی سر و پای تو نماد 

    خدایا !! یار نازدانه کجایه ؟
    که ده چیشمه هیچ ده رای مه نماد

    دلمه سستی موکد کوزه گیرنگ بود
    امو آته ای زووز دایمه نماد!!!


    لهیب الله "آدینه"

[ دوشنبه 1391/05/16 ] [ 1:40 قبل از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]


بگزار کلبه آرامم الغیاث

 از زندگی پر رنج سرفرازم الغیاث


دست طلب ز درگه تو باز ندارم

از بطن؛خالی یم, نزن ساز الغیاث


چشمم کور شود دیده باشدم

یک لحظه ای دل بی راز الغیاث


ناچار دخت زدم لب ها را به هم

پلو بزرگانم دیگر رازه الغیاث


غیرت نمی کنم که شوم طالب پولی

از اسقفان عصر جیب دراز الغیاث


"آدینه" جان مگر فرازو نشیب ندیده ای

در محضر این زاغ ها و قاز الغیاث



لهیب الله "آدینه"

زمان: 05:00 عصر

مکان: شهر دهلی

[ یکشنبه 1391/05/15 ] [ 4:21 بعد از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]


مزاری رهبر و پیری هزاره

مزاری جایگایت خالیست دیره 


مزاری رفتن ات با خود برده

حضور رهبری دلسوز ماره


مزاری ای پدر جانم فدایت

ز بعدت جیب ها سیری سیره


تو بودی تک و تنها یاور ما

تو بودی زعیم و رهبر ما


تو بودی سپری بر ملیت خود

توبودی سایه رحمت سری ما


برفتی بابه جان جانم فدایت

تو کاش بودی چند سال در بر ما


[ شنبه 1391/05/14 ] [ 2:50 بعد از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]

دلگیرم از این دختر همسایه ای غربی ---->


بی باک بی مهر بی حوصیله می کند مرا

بی لطف , بی کرم سنگ دل است که است


در عشق خود بی رحم زولانه می کند مرا

خود خواه, بی پروا گیسو فشانده رفت


بی حیله و ریا افسانه می کند مرا

مغرور پر غرور ز برم کوچ کرد و رفت


تحقیر و مقصیر, تفسیر می کند مرا

جانانه ز این خانه او دیوانه رفت که رفت



******** مره کشته *********


خمک دیده نگای تو مره کشته

لب خندی بی ریای تو مره کشته


صفورا دختری خانه ای غربی

لبی نازک چیما تو مرکشته


ازار کَرَد دلم شد رای تو بیگروم

بوگیم نازو ادای تو مره کشته


زه دوم او ده دل آتش گرفته

زه تولغه تا ده پای تو مره کشته


خدایا! دل دیدو گنایه مگر

ای نوربند مخلوقای تو مره کشته


برو "آدینه" معشوق بی وفا نیست

که گفته, با بای تو مره کشته 


لهیب الله "آدینه"

زمان: 02:30 بعد از چاشت

مکان: علاقداری گری, ایست آف کیلاش, شهر دهلی

[ جمعه 1391/05/13 ] [ 1:49 بعد از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]


از روزنه ترا به تماشا نشسته ام

عمرم تمام شد چی بیجا نشسته ام


آنها جنون داشتند و سنگ می زدند

بی باکی راببین سری کوچه نشسته ام


لهیب الله "آدینه"

[ جمعه 1391/05/13 ] [ 10:46 قبل از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]

در عالم تنهای مرا تنها گزار

بعد ز رسوایی مرا تنها گزار


های مسلمان زاده ای مشرک پرست

در دل شبی مرا تنها گزار


باز می آید زمانی که مرا

باز می خوانی مرا تنها گزار


زاهدی بیرون بیاید از حرم

غرق در مستی مرا تنها گزار


این زمان با هیچ نتوان عهد بست

در غروبی دل شکست مرا تنها گزار


بعد این جز به تنهایی دیگر

هیچ نه اندیشم مرا تنها گزار 


ای پرستار زمان بی کسی

گر تو می خواهی مرا تنها گزار



[ جمعه 1391/05/13 ] [ 10:25 قبل از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]


بگذار بمیرد نویدی تازه می رسد
اینبار کاروان پر آوازه می رسد


از دست عجائب زمانه وجد نکن
کاین کاروان ز دور به هر خانه می رسد


کشتی مگر که کشته شدی نازنین من
آخر ختم عمر این سفسطه می رسد


[ چهارشنبه 1391/05/11 ] [ 3:5 بعد از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]

کیست آن تقدیر نویس؟! 

بر تقدیرم چی را نوشت؟


جنگ و بد بختی سراسر

درد و دل سنگی سراسر


شب را زنده داری سراسر

هی برده باری سراسر


کیست آن تقدیر نویس؟!

بر تقدیرم این را نویس

خوشی و خوشحالی و عشق و سرور سر تا به پا

خنده و دل باخته و...

لهیب الله آدینه غزنوی

[ چهارشنبه 1391/03/31 ] [ 1:13 بعد از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]

من که غولم کوچیم احمق پرستی می کنم

بعد کشت و خون مردم خوب مستی می کنم
 

من ز قانون قضا هیچی نمیدانم ولی

در حضور دیدبان اکت دینی می کنم


کوچی یم آخر مرا در دین و اسلامت چی کار

بر تو معلوم است در این کار سستی می کنم


من اگر دست از کشتنت بالا کنم

لاجرم از امر بادار نافرمانی می کنم


خوب بدانم کشتنت بر من خرید دشمن است

ولی با کلدار و دالر ایمان داری می کنم


من که خود نوکر پولم, کلدار بود ایمان من

از برای این همه خود انتحاری می کنم


جف جفان بهسودبیایم عف عفان ناهور گهی

قره باغ و دایمیرداد هم فرمان ز زرداری می کنم
 




[ دوشنبه 1391/03/22 ] [ 10:10 قبل از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]


مردم موگیه چیمای تو تنگه دیده

امزو که دلمه در تو بنده دیده


پسی توره مردم خو ما نموروم

گر نه شو روز قدی تو جنگه دیده هاها


توره بیشتر ز جان خو دوست دیروم

دوست ندشتون تو بریم ننگه دیده
[ جمعه 1391/03/19 ] [ 12:41 بعد از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]

چیم تنگ و بینی پوچوق تو صدقه
نگاهی آتشینت مثل برقه

چرا برقک میدی چیما خو دیده
مگر ما گفته بودم بوبشو بورقه


[ جمعه 1391/03/05 ] [ 7:7 بعد از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]




آتش بزن جانانه وار تا محشری برپا کنی

حرفی بزن مردانه وار تا دژخمی رسوا کنی




حالا بخوان ای یار و دوست کاین هم برای توست تو

قلم بکش "آدینه " وار تا مرحمی پیدا کنی

[ دوشنبه 1391/03/01 ] [ 4:22 بعد از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]
من جوانی غول پشتون خود سواری موترم

گاهی در لباس مرد ها گاهی در دخترم


هرکجا که خرگی باشد منم آنجا شریک

چون که غولم انتحارم از همه لایق ترم

******************

در میان این همه آدم نماها که خرند

من از آنها خر ترم و خرترم و خرترم


در میان این همه انتحار گران قوم

چون که بی عقلم از تمامی اولترم

******************

من جوانی کاکه ام لنگی چپه تو می زنم

گاه زبان خر بدانم گه حرف با گَو می زنم


انتحار است مسلک بابا و اجداد غولم

من که پشتونم داد از دشمنی سقاو می زنم

******************
گه هزاره می کشم گهی ز دولت کارگر

گه تجازو پیشه ام گهی غلامی زور و زر


من که پشتونم غلامی مسلکی بابای ماست

آخرم مغز سرم خالی مانند خر است

******************

انتحاری می کنم چون لایق مانند خرم

دور زجانی خری خر ها من از آنهم پسترم


قوم پشتونم دیگر گیله شکایت بری چی

چون غلام یوغ کشم ترس خدا نیست در سرم


**** ___ لهیب الله آدینه غزنوی
 ___ ****

مکان : شهر دهلی کشور دوست هندوستان
[ شنبه 1391/02/30 ] [ 5:1 بعد از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]



به دام گیسویت گیرم چو درویش

بنازم اجنبی را به ز صد خویش


زلیخا گر کند زاری که چندی مان کنار او

بگو هر گز و ترکش کن بیا با عاشقان خویش


زلیخا بوسه زن بر مقدم زیبایی لالایم

وگرنه لی کنم یکدم ترا در زیر پاهایم


زلیخا در حریم عشق افسون تابکی بادا
زهجرت عارفم آخر جگر خون تابکی بادا!

**************

زلیخا میکده بی توست و تو بی میکده هرگز
توان زندگی و زنده بودن را نخواهی داشت

***************

زلیخا های این عصر از وفا چیزی نمیدانند
برو عارف بیرار تا ز قافله در عقب مانی

[ چهارشنبه 1391/02/27 ] [ 11:53 بعد از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]

ده زی روزا سرمه شولوغ بسیار
دلمه موسوزه مثل قوغه بسیار


(*_*)(*_*)(*_*)(*_*)(*_*)

نموفاموم که جان و دل کجایه
ده نوروزی او هم مصروفه بسیار


(*_*)(*_*)(*_*)(*_*)(*_*)

خدا یا باز یک سال عمر برباد

ز پیشیم رافت خیلی پر سوزه بسیار

(*_*)(*_*)(*_*)(*_*)(*_*)

بهار آمد مبارک بر عزیزان

تمامی جای سرخ و سوزه بسیار



سلام احترام خدمت یکایک شما عزیزان خواننده و ببینینده مدت ها بود که ازخدمت شما عزیزان بدور بودم زیرا مشکلی فرا راهم در ورود بخش مدیریت وبلاک بود که نمی توانستم وارد شوم زیرا با تغییر قالب وبلاک بکلی تمامی چیز ها تغییر یافت و من هم که خیلی سعی کردم نتوانستم دریابم تا اینکه بالاخره همکار عزیزم شگفته جان هزاره امروز برایم این مشکل را رفع ساخت و توانستم باز دوباره خدمت شما عزیزان بیایم و جا دارد از فرصت از ایشان نیز قلبا سپاس گزاری نمایم.


مسله مهمی که می خواهم بیان کنم اینکه شعر فوق را در وصف بهار سال 1391 سروده بودم ولی بخاطر مشکلی که در فوق یاد آور شدم نتوانستم در این آدرس نشر سازم لذا امشب برای تان نشر کردم خدا کند که مورد پسند شما خوانندگان عزیز قرار گیرد

[ چهارشنبه 1391/02/06 ] [ 5:36 بعد از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]

می خواهم محدود در یک محیط تاریک زندگی کنم.

شما چطور؟


ولی نمی خواهم در محیط روشن که تحت شعاع بیگانه قرار بگیرم.

شماچطور؟


می خواهم نابینا باقی بمانم.

شما چطور؟


به اینکه چشمانم را کسانی دیگری برای دیدن بکار گیرند.

شما چطور؟


می خواهم مقید به فرهنگ کهن باشم و با آنها زندگی کنم.

شما چطور؟


نه اینکه فرهنگ را اختیار کنم که از فرهنگ خودم مرا دور سازد.

شما چطور؟


می خواهم در یک اتاق تنگ و تاریک باشم بدون چراغ.

شما چطور؟


نه اینکه تیل چراغم را کسانی دیگری دهند.

شما چطور؟


د راخیر می خواهم زندگی کنم نه زنده بمانم.
شما چطور؟
[ چهارشنبه 1391/02/06 ] [ 5:25 بعد از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]


گفتم تقصیرمن است این همه نا درمانی
گفت بنشین کنارم تو درمانی منی

_______گفتم و گفت ________

چی بگویم چو نیایی منی ژولیده ز درد ها
گفت ژولیده منم زدست بی درمانی

_______
گفتم و گفت________

گفتم آسوده بمیرم مرا همدرد نیست
گفت آسوده کی مردست ز بی درمانی

_______
گفتم و گفت________

 گفتم عمریست مرا دوست که می نام من
گفت آخر چی بدست آید ازین نافرجامی

______
گفتم و گفت ________

....

لهیب الله آدینه
....


[ چهارشنبه 1390/11/19 ] [ 0:45 قبل از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]

 

|عجب دردی به جانم دادی ای عشق

چی آسان خوب به دامم دادی ای عشق

 عجب حیله و نیرنگ می کنی یار

چیزی پرسم کدیم جنگ می کنی یار

زمانی فرصتی دروغ نیافتی

چی خوب آسان درنگ می کنی یار

عجب رنگی دوچشمانت قشنگ است

نگاه خیرت با من به جنگ است

سری کارمیروم دلم به سویت

دل دیوانه ام عشقت بجویت

تو گل نیستی مشامم را گرفته

همه جا بوی وبوی و بوی و بویت








/................/
 
    /.............../
    

لهیب الله آدینه

28/10/2011 میلادی =6/8/1390  هجری شمسی

زمان: 22بجه شب

 

[ سه شنبه 1390/08/10 ] [ 1:24 بعد از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]

 

شک می کنم به بود و نبودی تمامتان

ای بر کف پلیدی و پستی، زمامتان

(~_~)

دیگربرایتان غم مخلوق ،عادت است

زیرا که هست شادی دنیا به کامتان

(~_~)

یک روز هم نگاه کنید از پس نقاب

از خون عاشقان شده لبرز ، جامتان

(~_~)

جان را به لب رسانده اید از مکر و افترا

با حربه خیانت  کذب کلامتان

(~_~)

بانام و با کلام بزرگان رسیده اید

آنجا که شرم کرده خدا هم زنامتان

(~_~)

تاریشه ها ی هرزه شما،پا گرفته است

آلوده شد زمین زحلا و حرامتان

(~_~)

برماخیال موعظه، ای بی هنر ! مبند

نفرین به اعتقادتان‌! اُف بر مرامتان

(~_~)óóóó(~_~)

شاعره: فریده رجبی

دیزان کننده: لهیب الله "آدینه"

 

 

[ جمعه 1390/08/06 ] [ 11:30 قبل از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]

 

بریت گفتم عاشق شدم ولی تو باورت نشد
گفتم برایت دیق شدم ولی تو باورت نشد

چشمم و نم زدو گریست ولی تو باورت نشد
از گریه به هیق هیق شدم ولی تو باورت نشد

گفتم می سوزم  ز دوریت ولی تو باورت نشد
سوختم و حریق شدم ولی تو باورت نشد

تاآخرین نفس به گریه و زاری کرده ام
از غمت منفلق شدم ولی تو باورت نشد

 


لهیب الله "آدینه"

[ پنجشنبه 1390/06/24 ] [ 2:59 قبل از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]

  Every time even in dangerous days

  You stop me from fearing 
 

 Any time in the worst part of my life

   You stop me from sinking 
   

All time in my life when I crashed
  

You hold my hands harder than the past 

  Every time when I laugh 
 

You were the reason for my laugh 
 

 Any time when I feel sad
  

You brought me the happiness
 

 Any part of my life when there was no chance
 

 You gave the approaching chance to my goal


Any time in my life when I felt I am alone


  You were there to camaraderie me
   

 

\\ LAHIBULLAH “ADINA” //

 

 

هیچ گاهی دیر نیست که عاشق شوید!

[ چهارشنبه 1390/06/23 ] [ 2:1 قبل از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]

عید آمد و عید آمد آن عید سعید آمد

دوستان و عزیزن هم وطن و هم کیش فرارسیدن عید سعید فطر را برای شما دوستان وعزیزن از صمیم قلب تبریک بعرض میرسانم

آرزو می کنم همه نیایش و استجابت های شما قبول در گاه حق تعالی شده و ایام نشاط این نیایش را در کنار خانواده و دوستان تان با سرورو خوشی سپری نمائید.






          
عید تان مبارک حافظ منشین بی می و معشوق زمانی کایام گل و یاسمن و عید صیام است  خواجه محمد حافظ شیرازی
             

 

هزاران آفرین بر جانت ای ماه
روان عاشقان قربانت ای ماه

مبارک باد ماه عشق بازان
که بنشینند در ایوانت ای
ماه

مبارک باد عید روزه داران
نکویان جهان مهمانت ای
ماه

مبارک باد شهر الله اعظم
همایون طالع رخشانت ای
ماه

همه مهمان سلطان وجودیم
خوشا بر سفره ی احسانت ای
ماه

نزول دفتر عشق و صعودش
شب قدر است در دورانت ای ماه

به شادروان عزت روزه داران
عیان بینند قدر و شانت ای
ماه

نصیب روزه داران دیدن یار
در ایوان عظیم الشانت ای
ماه

دو شادی روزه داران را فرستند
ز لطف حضرت سبحانت ای
ماه

یکی هنگام افطار اندر این دار
دگر در جنت رضوانت ای
ماه

مبارک باد عشق روزه داران
که گفت ( الصوم لی ) در شأنت ای
ماه

دل از روزه شود آیینه ی دوست
در او پیدا رخ جانانت ای
ماه

سلام سید سجاد و عباد
نثار طلعت رخشانت ای
ماه

 

سروده زیبائی از امید دارا شاعر ایرانی

[ سه شنبه 1390/06/08 ] [ 10:59 بعد از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]

 

باچه ازما کلان شوه
والی بامیان شوه
شیر بچه افغانستان شوه
دشمن بی خردان شوه
رزمنده ای میدان شوه
همرای غریبان شوه
حافظ دین و ایمان شوه
پیرو بابه جان شوه
حافظین قرآن شوه
باچه از ما کلان شوه
در کاروان روان شوه
با بابه هم پیمان شوده
مثل شفیع دیوان شوه
ابوذر گونه انسان شوه
با دین و با ایمان شوه
باچه از ماکلان شوه
والی ارزگان شوه
پیرو درویش خان شوه
چنگیزی زمان شوه
باچه از ما کلان شوه

 

لهیب الله "آدینه"

[ یکشنبه 1390/05/23 ] [ 3:44 قبل از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]

 

تابکی آواره و بی خانه و بی وطن و بی هم وطن

آخر آن وقتش کی است با هم توانیم زیستن؟

کی رسد آن وقت که با هم در کنار هم شویم؟

ملت واحد بسازیم پاک از حیله و نیرنگ شویم

هیج می آید زمانش کاین درین دنیا به تو؟

کلبه گلین دهند شوکت درویش خان1 را

کاش محمد2 بود عصرش را به تصویر می کشید

پکتیا و لعل و پنجشیر و بامیان را

کجاست که شوید دست خویش با خون سفید رنگ ما

آن قاتل مردم ما آن خاصیم افغانستان

کجاست که با هم ا زغلاف آریم بیرون شمشیر ها

تا مردمیدان غزنوی و قلندر چنگیز ها

اسکندرش بشکسته ایم کورش که خود تاراج شد

ما اهل ایمانیم ولی ایمان ها فریاد ها

ـــ   ـــ  ـــ  ـــ  ـــ ـــ  ـــ ـــ  ـــ  ـــ

لهیب الله "آدینه"

ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+

                                                                     

[ دوشنبه 1390/05/17 ] [ 10:53 قبل از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]

 

سر بام بور شدم افتیوه دیدوم

ده خانه روبرو ما تیوه دیدم

 

دوچیم شی مثل کاسه پلخمان

دیدونی روی شی بود ده دلمه ارمان

 

خدا آبه فلانی ره نه بخشه

که رسندک مره دو دیده گریان

 

خدایم او خدایم او خدایم

ماهی تابوره بیاری ده رایم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

لهیب الله "آدینه"
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

6/8/2011

 

[ دوشنبه 1390/05/17 ] [ 4:19 قبل از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]

 

 

بسم الله الرحمن الرحيم : إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ وَمَا أَدْرَاكَ مَا لَيْلَةُ الْقَدْرِ لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ سَلَامٌ هِيَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ .

ترجمه  : ما فرستادیم آن را (یعنی قرآن را) در شب قدر ؛ تو چه می‌دانی شب قدر چیست ؟ شب قدر از هزار ماه بهتر است . فرشتگان به همراهی روح‌الامین در این شب به فرمان خدا فرو می‌آیند . و امشب شب سلامت فرد و جامعه و جسم و جان و زمین و زمان است تا سپیده دم .

رمضان که یک کلمه عربی است که از کلمه "رمضإ" مشتق شده است و معنی سوزاندن را می رساند.خداوند در این ماه همه گناهان انسانها رامی بخشد از این لحاظ است که به نام ماه رمضان یاد می گردد.

ماه رمضان یکی از ماه های هجری قمری است این یگانه ماه از ماهای هجری قمری است که در قرآنکریم از آن ذکرگردیده است و یکی از چهار ماهی است که خداوند در آن جنگ  را حرام قرار داده است مگر اینکه دفاعی باشد.این ماه مبارک از فضائلی زیادی نسبت به ماهای دیگری قمری برخوردار است که تمام کتاب های آسمانی در این ماه از جانب خداوند نازل گردیده مانند: قـــــــــــرآنکـــــریم، انــــــــــــــجیل، تــــــــــــورات، صحـیــــــــــفه و زبـــــــــــــــــور.

 

 

 

این ماه در حقیقت ماه مهمانی خداوند است خداوند عزوجل از تمام بنده گانش بصورت احسن پذیرائی می کند چنانچه حضرت محمد (ص) پیامبر مسلمانان میفرماید که:

حدیث: ماه رجب ماه خدا،ماه شعبان ماه من و ماه رمضان ماه امت من است.

 آنحضرت نیز می فرماید که این ماه نزد خداوند خیلی ماه ای با کرامتی است و خداوند از بنده گانش با بسیار مهربانی پذیرائی می کند اگر کسی این ماه را تما روزه بگیرد برخداوند واجب است که گناهان آنرا ببخشد و از بقیه عمرش نیز تضمن نماید.

این ماه، در میان مسلمانان از احترام، اهمیت و جایگاه ویژه ای برخوردار و ماه سلوک روحی آنان است و مؤمنان با مقدمه سازی و فراهم کردن زمینه های معنوی در ماه های رجب و شعبان هر سال خود را برای ورود به این ماه شریف و پربرکت آماده می کنند، و با حلول این ماه با شور و اشتیاق و دادن اطعام و افطاری به نیازمندان، شب زنده داری و عبادت، تلاوت قرآن، دعا، استغفار، دادن صدقه، روزه داری و... روح و جان خود را از سرچشمه فیض الهی سیراب می کنند.

فضائل ماه مبارک رمضان: گرچند نمی شوداز همه فضیلت های این ماه یاد کرد ولی بصورت مشرح چند فضیلت اش را بیان می کنم دوستان عزیز یک نکته است که رمضان را کسی روزه میگیرد که ترکش کند.

1-                                                                                                                                برترین ماه سال : بخاطر نزول قرآنکریم در این ماه.

2-                                                                                                                                نزول کتاب های آسمانی در این ماه: تمام کتب بزرگ آسمانی مانند: قرآن کریم، تورات، انجیل، زبور، صحف در این ماه نازل شده است. حضرت امام صادق(ع) می فرماید: «کل قرآن کریم در ماه رمضان به بیت المعمور نازل شد، سپس در مدت بیست سال بر پیامبر اکرم(ص) و صحف ابراهیم در شب اول ماه رمضان و تورات در روز ششم ماه رمضان، انجیل در روز سیزدهم ماه رمضان و زبور در روز هیجدهم ماه رمضان نازل شد.»

3-                                                                                                                                توفیق روزه : در ماه رمضان خداوند متعال توفیق روزه داری را به بندگانش داده است؛ «پس هر که ماه [رمضان] را درک کرد، باید روزه بگیرد.»

4-                                                                                                                                وجود شب قدر در این ماه: شب قدر از شب هایی که برتر از هزار ماه است

5-                                                                                                                                بهار قرآن: نظر به این که قرآن کریم در ماه مبارک رمضان نازل شده و تلاوت آیات آن در این ماه فضیلت بسیاری دارد، در روایات اسلامی، از ماه رمضان به عنوان بهار قرآن یاد شده است؛ چنان که حضرت امام باقر(ع) می فرماید: «هر چیزی بهاری دارد و بهار قرآن ماه رمضان است.»(

 

 

 

برخی از فواید و فضائل روزه:

الف. تقویت تقوا، پرهیزگاری و

اخلاص؛(11) امام صادق(ع) می فرماید: خداوند متعال فرموده: «روزه از من است و پاداش آن را من می دهم.»(12)

حضرت فاطمه (س) می فرماید: «خداوند روزه را برای استواری اخلاص، واجب فرمود.»(13)

ب. مانع عذاب های دنیوی و اخروی:

امام علی (ع) می فرماید: «روزه روده را باریک می کند گوشت را می ریزد و از گرمای سوزان دوزخ دور می گرداند.»(14)

پیامبر اکرم (ص) می فرماید: «روزه سپری در برابر آتش است.»(15)

ج. آرامش روان و جسم:

روزه داری روح و روان و قلب و دل و نیز جسم را آرامش داده و باعث سلامتی روح و تندرستی جسم می شود.

پیامبر اکرم (ص) می فرماید: «روزه بگیرید تا سالم بمانید.»

باز می فرماید: « معده خانه تمام دردها و امساک [روزه [بالاترین داروهاست.»(16)

حضرت امام باقر(ع) می فرماید: «روزه و حج آرام بخش دلهاست.»(17)

حضرت علی(ع) می فرماید: «خداوند بندگان مؤمن خود را به وسیله نمازها و زکات و حدیث در روزه داری روزه های واجب [رمضان[ برای آرام کردن اعضا و جوارح آنان، خشوع دیدگانش و فروتنی جان هایشان و خضوع دلهایشان حفظ می کنند.»(18)

امروزه در علم پزشکی و از نظر بهداشت و تندرستی نیز در جای خود ثابت شده که روزه داری تأثیرهای فراوانی بر آرامش روح و روان و سلامتی جسم و بدن دارد، دفع چربی های مزاحم، تنظیم فشار، قند خون، و... نمونه آن است.(19)

د. مانع نفوذ شیطان:

امام علی(ع) به پیامبر اکرم(ص) عرض کرد: یا رسول الله! چه چیزی شیطان را از ما دور می کند؟ پیامبرگرامی(ص) فرمود: روزه چهره او را سیاه می کند و صدقه پشت او را می شکند.»(20)

بنابراین، روزه مانع نفوذ شیطان های جنی و انسی شده و وسوسه های آنان را خنثی می کند.

ه . مساوات بین غنی و فقیر:

انسان روزه دار در هنگام گرسنگی و تشنگی، فقرا و بینوایان را یاد می کند و در نتیجه به کمک آن ها می شتابد. حضرت امام حسن عسگری(ع) درباره علت وجوب روزه می فرماید: «تا توانگر درد گرسنگی را بچشد و در نتیجه به نیازمند کمک کند.»(21)

و. احیاء فضائل اخلاقی

حضرت امام رضا(ع) درباره علت وجوب روزه می فرماید: «تا مردم رنج گرسنگی و تشنگی را بچشند و به نیازمندی خود در آخرت پی ببرند و روزه دار بر اثر گرسنگی و تشنگی خاشع، متواضع و فروتن، مأجور، طالب رضا و ثواب خدا و عارف و صابر باشد و بدین سبب مستحق ثواب شود،... روزه موجب خودداری از شهوات است، نیز تا روزه در دنیا نصیحت گر آنان باشد و ایشان را در راه انجام تکالیفشان رام و ورزیده کند و راهنمای آنان در رسیدن به اجر باشد و به اندازه سختی، تشنگی و گرسنگی که نیازمندان و مستمندان در دنیا می چشند پی ببرند و در نتیجه، حقوقی که خداوند در دارایی هایشان واجب فرموده است، به ایشان بپردازند... .»(22)

و…

رحمت ماه مبارک رمضان:

در ماه مباک رمضان کسی که درک این ماه را داشته و روزه بگیرد مورد بخشایش خداوند متعال قرار  میگیرد طوری که حدیث شریف است  از پیغمبر اسلام  محمد مصطفی (ص) که میفرماید: الصّوم جنّة من النّار»؛ روزه، سپر آتش است.

 

 

تمام افرادي که ماه مبارک رمضان را درک مي کنند دو دسته هستند؛ يا آمرزيده مي شوند و به خدا و امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف نزديک مي شوند. يا اينکه ملعون اند و از رحمت خدا دورند. پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم فرمود: مَنْ أَدْرَكَ شَهْرَ رَمَضَانَ فَلَمْ يُغْفَرْ لَهُ فَأَبْعَدَهُ اللَّهُ. 

يعني کسي که ماه رمضان را درک کرد و آمرزيده نشد ملعون است و از رحمت خدا دور است.

پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم از منبر سه پله‎اي بالا مي رفتند و در هر پله اي آمين مي گفتند. سؤال کردند که يا رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم علت سه بار آمين گفتن شما چه بود؟ فرمود: پله اول که پا گذاشتم جبرئيل دعا کرد که هر کسي ماه رمضان را درک کند و آمرزيده نشود خدا لعنتش کند و من آمين گفتم. پله دوم که پا گذاشتم جبرئيل دعا کرد که هرکسي به پدر و مادر خودش احترام نکند ملعون است من آمين گفتم. در پله سوم جبرئيل دعا کرد که کسي که نام من را بشنود و صلوت نفرستد آمرزيده نشود فَأَبْعَدَهُ اللَّهُ از رحمت خدا به دور باشد. پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم مي فرمايد: فَإِنَّ الشَّقِيَّ مَنْ حُرِمَ غُفْرَانَ اللَّهِ فِي هَذَا الشَّهْرِ

بدبخت و شقي کسي است که در اين ماه رمضان آمرزيده نشود. خدايي که در ماه رمضان چند صدميليون نفر را از آتش جهنم آزاد مي کند؛ اگر کسي نتواند مورد رحمت واسعه خدا قرار نگيرد واقعا بدبخت است.

 منابع:

http://forum.mn66.com/

http://alimkidsplaygroupusj.blogspot.com

http://trulyt.files.wordpress.com

 

[ دوشنبه 1390/05/10 ] [ 3:8 قبل از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]

قومندان شفیع یک تن از مبارزین راه عدالت برای بشریت بود که در حزب وحدت اسلامی تحت رهبری استاد شهید عبدالعلی مزاری در مبارزات اش ادامه میداد این فرمانده با درایت که تحصیلاتش را در رشته حقوق در روسیه تمام کرده بود از درک بالای که از سر رشته جنجال کشور داشت همیشه از درد مردم محرومش می نالید و همیشه از درد مردمش او را رنج میداد. این عشق اش نسبت به مردمش او را منسوب به دیوانه کرده بود که عموما در جبهات به نام شفیع دیوانه معروف بود بعد اینکه مقاومت غرب کابل بعد از شهادت استاد بزرگ از هم شکست این جوانان مبارز عازم شمال و نقاط مرکزی کشور شدند. شفیع فرمانده ای بود که دشمن از شنیدن نام وی به لرزه می افتاد و سنگر ها همه حالت سکوت اختیار می کرد. شفیع بلی شفیعی که از خود حماسه های انقلابی بر جا ماند هاست شفیع که فقط خودش و خدایش و مردم اش را می شناخت و باری تحقیق حق گرفته شده مردمش مبارزه کرد بلی همان شفیع که دیوانه وار در مقابل دشمن عرض اندام می کرد و دشمن را نیست نابود می کرد بلی همان شفیع از پارچه پارچه شدن حزب وحدت که یاد گار بابه اش مزاری بود بار ها جلوگیری کرد که اعضای رهبری در شورای ولایتی حزب که وابسته به قوم سادات بودن و تحت شعاع نوکری ایراین ها قرار گرفته بودند بار بار ها برای دبیر کل که آقای استاد خلیلی بود شکابت می کردند و همیشه در پای تخریب ایشان بود تا سرانجام به تاریخ ۳۱ اسد سال ۱۳۷۶ ای جانیان وحشی سردار شفیع را به شهادت رسانیدند. شفیع که سایه اش برسنگر های دشمن یم هییبت بود. 

 

بــــــــــــلی زمانی هم ما مردان چون شفیع را با خود داشتــــــــتیم !!                                                                                         

قــــــــبل از ظهار نظر در مورد نوشته من این نوشته را باید بخوانید بعدا ما و شما حاضر در میدان بحث خواهی بود در غیر آن .....

شفیع فرمانده با درایت و ساز گار با دردها

شفیع فرزند باوقار هزاره 

فرمانده شفیع فرزند وفادار بابه مزرای

قــــــــــــبل از نوشته خودم توصیه می کنم که داستان درامه قتل شفیع را در سایت جمهوری سکوت بخوانش بگیرید من از اینکه با نویسنده آن در تماس نبودم از برداشتن آن و شریک کردن با شما در این آدرس خود داری کردم ولی آدرس آن داستان را برای شما در اینجا شریک ساخته ام تا برای شما کاری را ساده تر ساخته باشم آدرس در پائین نوشته خودم موجود است.(اروزگان.کام)

کسی که واقعا هــــــــــــــــــزاره زاده شده باشد دیگر هیچ گاهی از ســـــادات پشتبانی نمی کند حالا اختیار دست شماست.

بـــــــــــــــــــــــــــخدا سوگند می خورم که بغض این هیچ گاهی از دلم بیرون نمی رود و همیشه در مقابل این شیادان و نوکران این واقعه سنگر مقاومت پهن می کنم حتی بر قیمت جانم هم که تمام شود و انوری هم که بخواهد مرا نیز مانند این ابرد مرد و فرمانده با درایت هزاره‌ (محمد شفیع دیوانه) تــــــــــــــــــــرور نماید.

 

خون آشام ترین انسان در کشور 

سید حسن انوری خون آشامترین انسان در افغانستان

این اولین بار نیست که انوری بزرگان ما را تــــــــــــــــــــرور می کنم مغاره های کوهای سنگلاغ وطن اجدادی اش از جمجمه های سر بزرگان هزاره هنوز هم موزیم کله مناری ها ساخته شده است.

ســــــــــــــــــــــــــــــــــادارت: به گفته فرمانده شفیع یهودی های منفور آینده در میان ما هزاره ها. این بیانش را با دل جان می پذیرم واقعا دقیق بیان کرده است.

دوستانی که می خواهند از اهداف شوم این خاکریزه های سادیزم آگاهی بیابند توصیه می کنم که این مطلب را بخوانش بگیرند من این گروپ را بعید از خاکریزه های اقایان علوی ،سجادی،و رحمتی که عضو برجسته حزب وحدت در بامیان که دحقیقت دشمنان اصیل هزاره ها از میان سادات بودند نمیدانم نمی خواهم کسی را به پرخاش گری باز دارم و لی این را منحیث یک فرزند قسم خورده به خون شهدای راه ازادی ام وظیفه وجدانی خویش میدانم که برای شما دوستان که تحت نام هزاره صدا سر داده اید از حقایق پشت پرده ها آگاه باشید و آله دست ماران آستین و نوکران ایران قرار نگیرید!

این نوشته ام می دانم بسیاری ها را شاید ازمن آزرده سازد ولی برایم مهم نیست مهم این است که بتوانم حقایق را برملا سازیم و توجه چندی را در این نوشته جلب کرده باشم تا چهره های خائینین که تحت نام هزاره و تشیعه د رمیان ما قرار گرفته اند از نام ما سو استفاده می کنند برای شما معرفی کرده باشم.

متوجه باشید جاکریزه های سادیزم در میان ما قوی تر از دیرزو جا گرفته است.

به والله فرمانده برومند هزاره محمد شفیع مشهور به شفیع دیوانه که غم و مرد مردمش او را دیوانه ساخته بود دقیق حدس زده بود که سادات روزی به یک قومی چون یهود مبدل گردد که چنین شده است.

یهودی ها میان اقوام اروپائی زیست داشتند ولی هیچ گاهی بر منافع ملی مردم اروپا احترام نمی گذاشتند دقیقا همین اصل در باره سادات که در میان هزاره ها زیست دارند مطابقت دارد اینها هیچ گاهی بر منافع ملی مردم هزاره احترام نگذاشته اند و همیشه دست تخریب را بلند کرده اند!!!

امید جوانانیکه از درک بالائی برخور دارند این مطلب را درک نمایند.

در اخیر فقط می خواهم این را بگویم که هر نظر انتقادی شما مرا نیرو مند ترو پر انرژی تر از گذشته می سازد پس هر قدر انتفادی که می توانی بکن تا باشد از من که یک انسان نحیف بیش نیستم فولادی ترین مبارز عصر بسازید فکر نکن آله دستت می گردم نه من سوگند خورده خودن شهدای هزاره هستم و هیچ گاهی خیانت بر این مردم را روا نمیدارم نه اینکه بر خودم اجازه نمی دهم هر دسیسه ای را در یان زمینه د رحد توانم خنثی می کنم.

شفیع فرمانده شجاع و مدافع مردمش

 

فرمانده شفیع فرزند باوقار مردم هزاره

" گريزانم از اين مردم که با من به ظاهر همدم و يکرنگ هستند
ولي در باطن از فرط حقارت به دامانم دو صد پيرانه بستند "

شعر از خانم فروغ "فروخزاد" شاعره ایرانی که کاملا با این داستان غم انگیز مطابقت دارد.

منابع:

http://urozgan.org/

http://husseini.blogfa.com/

http://www.seerat.blogfa.com/

http://www.hazaranetwork.com/photo/

 http://www.flickr.com/photos/

 

[ جمعه 1390/05/07 ] [ 9:25 قبل از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]

زندگينامه شهيد استاد عبدالعلي مزاري


مقدمه:

استاد شهيد عبدالعلي مزاري، فرزند شهيد حاجي خداداد، در سال 1326 هجري شمسي، در قريه نانوايي چهار کنت از توابع ولايت بلخ باستان؛ در يک خانواده متدين و زراعت پيشه ديده به دنيا گشود. تحصيلات اوليه و ابتدائيه اش را در مدرسه نانوايي تکميل کرد و در دنيايي از محروميت و فقر، با درد ها و رنجهاي مردمش آشنا شد. در همان مدرسه بود که علامه شهيد سيد اسماعيل بلخي را ملاقات کرد و از آن به بعد نشست ها و ملاقات هاي زيادي تا آخرين سال هاي زندگي شهيد بلخي، ميان اين دو آيينه دار همت ها و هدايت ها، تکرار شد و مزاري بزرگ از روح شوريدهء آن شمس شعر و شمع درد، شعله ها گرفت و شررها آموخت و به طوفان و تلاطم پيوست!

* دوره مبارزه

خوي عدالت خواهي و مبارزه عليه ظلم از همان طفوليت در وجود شهيد مزاري نهفته بود امّا در حقيقت مي توان گفت كه دوره مبارزه شهيد مزاري از دوران عسکري، كه از سال 1348 الي 1350 در پکتيا سپري كرد و به تنبيه گاه عسکران سر کش و متمرد معروف بود، آغاز شد. مزاري در اين برزخ شکنجه و زجر، روح بزرگش پخته و آبديده شد و بعد از دوران عسکري، براي پيش برد اين هدف والا(مبارزه با ظلم و ستم) مجدداً به تحصيل پرداخت اما احساس کرد که مدارس محل، ديگر پاسخگوي روح تشنه و روان شيفته و شگفته اش نيست و ناچار خود را از آغوش يار و ديار بر کند و دل به دست هجرت داد و در بهار 1351 با اخذ پاسپورت، به نجف اشرف رهسپار شد و با زيارت عتبات عاليات و بررسي اوضاع علمي و سياسي حوزات عراق، به ايران آمد و با اقامه در قم، تا سال 1355 با جديت و تلاش، طي پنجسال، دروس سطح حوزه را به پايان رساند! پس از اتمام تحصيل در حوزه قم، با سفر مجدد به عراق و ديدار با شخصيت هاي مبارز علمي و سياسي، به ايران بر گشت و در مرز ايران توسط \"ساواک\" (سازمان جاسوسي شاهنشاهي ايران) دستگير و در زندان مورد شکنجه و تعذيب قرار گرفت. چنانچه خود در خاطراتش مي گويد: \"روزي سيگار روشني را روي صورتم خاموش کردند، به اميد اينکه يک آخ بگويم. ولي تا آخر، چشم در چشم آنها دوخته و ساکت و صبور ماندم تا شخصيت يک طلبه افغاني را خرد نتوانند!\" بعد از چهار ماه که از شکنجه گاه رهايي يافت وارد مرز شد، با بدن مجروح و لباس پاره پاره به کابل آمد و ضمن ديدار با شخصيت هاي مبارز کابل، به مزار شريف رفت و کتابخانه يي را تشکيل داد و تا زمان کودتاي 7 ثور، در رشد سياسي و شکوفايي فکري و فرهنگي مردم نقش بزرگي ايفا نمود! با کودتاي 7 ثور در سال 1357 که در داخل زمينه کار و فعاليت باقي نماند، بار ديگر از وطن به سوي نجف هجرت کرد، بعد به سوريه رفت و از آنجا به پاکستان آمد و بالاخره واپس به کشور مراجعت نمود. آنروزها، اوضاع کابل به شدت اختناق آلود بود، علما و دانشمندان تحت تعقيب و شکنجه قرار داشتند، ناچار به پاکستان بر گشت و به ايران رفت اما روح نا آرامش، بار ديگر او را به سوي وطن کشاند و در اوايل سال 1358 به داخل کشور آمد و در کوهسار جهاد خونبار و پر افتخار وطن، پيشاهنگ مقاومت ملي عليه دشمنان ايمان و آزادي گشت و سر زلف نگار انقلاب را در دست گرفت و دوش به دوش دهها رزمنده مجاهد ديگر، در خط خون و خطر گام نهاد و مردانه ايستاد و به رزم و جهاد پرداخت تا جايي که در يکي از نبرد ها، شانه خود را ديوار سنگر مجاهدان و همرزمان جهادش قرار داد که از اثر فير مداوم ماشيندار، به شنوايي ايشان آسيب رسيد.

* سالهاي جهاد

سالهاي اوايل جهاد، سال هاي خون و خطر، سالهاي آتش و انفجار، سالهاي شهادت و جانبازي، سالهاي تشنگي و گرسنگي و سالهاي سخت مقابله ايمان و آهن بود! و مزاري شهيد، قهرمان همهء اين داستانها؛ در دفاع از اسلام، از حاکميت ملي، از تماميت ارضي کشور و از استقلال وطن، سنگر به سنگر، کوه به کوه و بيشه به بيشه، با دشمنان آزادي و استقلال کشور رزميد و همچون عقاب کهنسال، قله به قله صخره هاي مقاومت کوهسار صفحات مرکزي و شمال را زير بال گرفت و به ياران و همرزمان جهادش، استواري و ايستادگي آموخت و براي تحکيم پايه هاي جهاد و استمرار مقاومت، بارها به خارج از کشور رفت و آمد کرد و مرزهاي طولاني را پياده پيمود و \"اعدوا لهم ما استطعتم من قوه\" را خصال و امتثال بخشيد!

* تلاش مزاري براي اتّحاد و همبستگي در بين مجاهدين

بهار سال 1365 با توجه به اوضاع و شرايط ملي و بين المللي در ارتباط با جهاد و مجاهدين مسلمان افغاني و بر اساس ضرورت ها و مصلحت هاي سياسي و اجتماعي مردم و مجاهدين در داخل و خارج کشور، استاد شهيد، با درايت و درکي که داشت، انديشه وحدت ملي را در صفوف جهاد به جريان انداخت و جهت نجات از جنگهاي ناجايز داخلي و تمرکز نيروهاي متشتت جهادي در صف واحد عليه دشمن اشغالگر، حزب وحدت اسلامي را تاسيس کرد و با ياري و هماهنگي ديگر رهبران و فرماندهان جهادي، کليه جناحها و جريانها را به آن دعوت کرد و بعد از ماه ها تلاش پيگير و شنيدن هر گونه توهين تحقير، بالاخره با اراده متين و آهنينش، به همه مشکلات و ناملايمات غالب شد و حزب وحدت اسلامي را در داخل کشور، با انحلال احزاب جهادي در صفحات مرکزي و شمال، رسما تشکيل داد و در تابستان 1368 در مرکز باميان ميثاق وحدت و برادري را با موفقيت به امضا رساند! استاد شهيد پس از تحکيم پايه هاي وحدت اسلامي در داخل، زمستان همان سال در راس هيئتي مرکب از سران احزاب شيعي، براي انسجام نيروهاي سياسي و جهادي و ادغام دفاتر احزاب، رهسپار جمهوري اسلامي ايران گشت و ضرورت تشکيل حزب وحدت اسلامي را براي مهاجرين و مسئولين جهاد در خارج از کشور، طي محافل و جلسات مختلف بيان کرد و با جديت و قاطعيت وصف ناپذير، دفاتر اين حزب را در ايران و پاکستان و چندين کشور ديگر به طور رسمي فعال ساخت و بعنوان يک چهرهء دردمند و دلسوز، در دل مردم جاي گرفت و نام آشنايش ورد زبانها گشت و عطر گفته هاي قاطع و نگاه نافذش، در رواق دلها و ديده هاي مردمش، زنده تر از نسيم جاري و باقي ماند و خود، دوباره با هزاران خطر و دردسر، از ريگزارهاي تفتيده و خشکيدهء جنوب غرب، به باميان برگشت؛ در حالي که کنگره سراسري حزب در باميان داير شده و ايشان را غيابا به دبيرکلي حزب وحدت اسلامي افغانستان برگزيده بود! استاد شهيد با استقرار در باميان، تشکيلات حزب وحدت اسلامي را روز به روز جان داد، حيات و حرکت بخشيد، در سطح جهان به رسميت و شهرت رساند، براي آينده کشور، پلانهاي زنده و سازنده طرح کرد و باميان را در محراق توجهات جهان قرار داد؛ تا جائي که زمينه تفاهم جنرالهاي ناراضي رژيم نجيب را از باميان تدارک ديد و با مسئولان و جنرالان شمال، به تفاهم رسيد که در نتيجه اردوي صفحات شمال کشور به مجاهدين پيوست و زمينه سقوط حکومت کمونيستي فراهم شد و رفته رفته در 8 ثور، دولت مجاهدين در کابل استقرار يافت.

* مزاري در دوره اوّل حكومت مجاهدين

با پيروزي جهاد و ورود مجاهدين به کابل، مزاري نيز از باميان باستان به مزار شريف و از آنجا به کابل آمد و با استقبال بينظير تاريخي مردم و مقامات ملي و جهادي، در پايتخت کشور استقرار يافت؛ تا محروميت تاريخي مردم مجاهدش را با حضور در حوزهء حاکميت و ظهور در مرکز تصميم گيري کشور، جبران کند و ميزان سهم گيري حزب وحدت اسلامي را در پيروزي جهاد و سازندگي سرزمينش به نمايش بگذارد. ولي افسوس که اين حضور و ظهور، با پشتوانه قاطعانه و عاشقانه مردم متحد و يکپارچه کابل، حسادت ها و عصبيت ها را بر انگيخت و دشمنان وحدت ملي کشور از داخل و خارج، طرح و توطئه حذف و نفيش را ريختند و طي سه سال اقامتش در کابل، لحظه يي او را آرام نگذاشتند و با تحميل بيش از 27 جنگ خونين و ويرانگر، تمام فرصت ها را از وي گرفتند و تمام توان و امکانش را به دفاع و درمان و خون و زخم و مرگ و ماتم و مصيبت مردم بيدفاعش به مصرف رساندند! کارنامه درخشان سه سال اقامتش در کابل و مقاومت قهرمانانه اش در دفاع از آستان غرور و شرف مردم بزرگ و با وفايش، او را رهبر، پدر و پيشواي دلسوز و بادرايتي در دل مردمش جاي داد که پير و جوان، زن و مرد و کودک و بزرگ با جان و جوان، بر پاي آرمانش ايستادند و از پاره هاي گوشت و تکه هاي استخوان خويش سنگر ساختند و به حمايتش پرداختند؛ اينکه مزاري، چه سر اعظمي در نهاد خويش نهان داشت که مردم فقير و بينوايش، به دور از غم نان و فکر جان و شهادت جوان، رداي کهنه و دستار ژنده اش را بر تخت و تاج ديگران ترجيح دادند و وفاي پردرد و رنجش را بر عطاي پر گل و گنج بيگانگان برگزيدند و تا آخر رهايش نکردند و تنهايش نگذاشتند؛ يک شگفتي مطلق است که تا هنوز نه دوستانش درک کرده اند و نه دشمنانش، کشف ! اين يک استثنا است که آن مظلوميت متهور و متبلور، سه سال همچون نگين در حلقهء کوههاي آتش فشان کابل، زير بارش ميليونها گلولهء خفيف و ثقيل ايستاد و ايستاد و يک کلام به عقب برنگشت و يک گام به نقض وحدت ملي کشور نگفت و يک پيام به نفع خود وضرر ديگران صادر نکرد! آنچه تا جايي مدعاي محبوبيت مزاري درميان مردمش مي تواند قلمداد شود، همان آراستگي گفتار و کردار مزاري، در ايستادگي بر پاي وحدت ملي وطن و تأمين منافع مردم هم ميهن بود.

*شهادت

از آنجايي كه مزاري جان خود را وقف آرمانهاي ملّي و هموطنان خود نموده بود، همواره تلاش مي نمود تا مصيبت را از مردم دور نگه دارد. سر انجام در همين راستا، جهت مذاکره با جنايتکاران طالب که آنروزها در هيئت ملا يک با قرآن خدا به سراغ خلق خدا پيش مي آمدند، با انگشت شماري از ياران و فرماندهان روزهاي خطر و ضررش همچون شهيد ابوذر غزنوي، ابراهيمي بهسودي، سيد علي علوي مزاري، جانمحمد ترکمني، و... رهسپار چهار آسياب شد که طالبان تروريست فرصت طلب، بر خلاف رسم انسانيت و فرهنگ ديرينه و پر پيشنهء افغانيت؛ با اشاره باداران برون مرزي خويش، او وياران باوفايش را به اسارت گرفتند و در 22 حوت 1373 در بد ترين شکنجه ها، وحشيانه و عجولانه به شهادت رساندند و آنگاه با هراس از عواقب آن، براي توجيه روسياهي اين عمل ننگين و شرم آور، پيکرهاي پاک و پاره پارهء آنها را در هليکوپتري گذاشتند و در نزديکي هاي غزني با صحنه سازي و فريبکاري، بر زمين خواباندند وشهيد مزاري و يارانش را به درگيري در درون هليکوپتر، متهم کردند.

پيكر پاك پلنگ پير و پر غرور پامير جهاد و مقاومت ميهن كه در کمينگاه حيله و نيرنگ غداران و تبهکاران، با دست و پاي بسته تيرباران شد، در طولاني ترين تشييع تاريخ، از غزني تا بهسود، تا باميان و تا يکاولنگ، صدها کيلومتر، روي دوش مردم داغدار و عزادارش، قريه به قريه از دل درياي بهمن و برف، در شطي از ماتم و الم، پياده حمل شد و از آنجا به بلخ انتقال يافت و سرانجام به تاريخ 7/1/1374 بعد از چهارده روز از شهادتش، در دنيايي از اشک و اندوه، با حضور ده ها هزار انسان حق طلب و عدالتخواه جهان، در شهر مزار شريف، آغشته با عطر خون و شکفته در ستاره هاي زخم، در سينهء چاک وطن و ميهن محبوبش، دفن شد تا در خاک آن تجزيه شود، با سبزه و گياه درآميزد، سرخگل گردد و بهار ذهن و زندگي مردمش را از عطر عشق، از شعر غرور و از شکوه آزادي سرشار کند و با آب و آيينه و آفتاب الفت و آشنايي ببخشد.

***

استاد شهيد عبدالعلي مزاري؛ در لحظه شهادت به پيشواز چهل و هشتمين بهار عمر شريف و شکوفايش، رنجيده از اغيار زشتخوي زمين، وصل دلدار زيبا رو و پر هياهوي آسمان را برگزيد و با شهادتي که آرزوي دل و زيبندهء روح و شايستهء شخصيت شکوهمند وارجمندش بود، رخشان و خونفشان به خدا پيوست و همچون آفتاب، در افقهاي بلند شهادت، کسوف خون گزيد و مصداق: \"رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه\" گشت و به آرزوي ديرينه اش رسيد.



 

پــــــــــدر تو جاویدانه در فلبهای مایی

 پـــــــــــــــــدر تو جاویدانه در قلبهای ماجاداری!!

 

آنروز که بابه بود چی صفا بود چی عزتی

یک حرمت و شجاعتی ، نجابت و کرامتی

دلیری و صمیمیت چی یک عشق و محبتی

 

 

 مزرای خودش رفت و زینبی ماند

 

آنروز که بابه بودچی غرور بود و همتی

چی شفعی چی نصیری چی مردانی پر هیبتی

چی وفا و پایداری چی صبوری برد باری

 

عاشقان مزاری بیشمارند

عاشقان مزاری بیشمارند!!

پــــــــــدر روحت شاد

 پـــــــــــــــــــدر روحت شاد و یادت گرامی باد!!!

منابع تصویر:

http://www.google.com/imgres?i

http://blog.cheshmehregi.com

http://bisharatnews.blogfa.com/

http://www.omidevatan.com

 

[ چهارشنبه 1390/05/05 ] [ 11:13 بعد از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]

بامیان ولایتی که حیثیت قلب کشور عزیز ما افغانستان را دارد یک منطقه کوهستانی است که سلسله کوهای بابا و هندوکش از همین سر زمین آغاز می گردد کوه های بلند بالای این ولایت عبور ومرور را نیزدر این منطقه به مشکلات روبرو ساخته است.

ولایت بامیان با مساحت ۱۸۰۲۹کیلو متر مربع ۲۰۷۶ مساحت کلی افغانستان را تشکیل می دهد و در بین خطوط 67 درجه و 29 دقیقه و41 ثانیه طول شرقی و 34 درجه و 33 دقیقه و 22ثانیه عرض شمالی قرار داردکه ازطرف شرف به پروان و بغلان- از جنوب به غزنی - وردک -از شمال غرب به سر پل و از شمال شرف به سمنگان و مزار شریف وصل است.

شناخت معنی کلمه بامیان که از دو کلمه بَامَ  “BAMA” بَامٔیَ “BAMYA”بامی  که یان واژه ها معانی درخشان،شکوهمند و تبان را میرساند و از جمله کلمات اوستایی است این ولایت زمانی هم در فارسی پهلوی به نام بامیکان آمده است که معنی درخشان را دارد و به مرور زمان حرف "ک" به "ی" تبدیل شده و فعلا به نام بامیان معروف است. ولایت بلخ هم که در همسایگی نزدیک اش قرار دارد  به نام بامی که در فارسی پهلوی معنی درخشنده را می رساند نیز یاد می شد. ولایت بامیان ازتاریخ غنی دینی و فرهنگی ای برخوردار است کنکاش ها نشان می دهد که این سرزمین تقریبا سه هزاره سال قبل ا زمیلاد مرکز خوبی برای تجارت و مذهب بودائی بوده است.

برای نخسین بار در سده اول میلادی تاریخ نگار چینی "یانج هو" نام بامیان را بصورت "هانج" یا"هان" بکار برده است که پس از آن زایر چینی به نام "هیوان تسانک" تاریخ و موقعیت بامیان را ثبت کرده است که بعد از آن بامیان در ادبیات و ماخدات چین به نام "فان یانگ" و یا "فان یان" آمده است که شباهت بیشتری با نام کنونی این ولایت دارد.

درزمان عبور هیوان تسانک در بامین دین بودای مروج بود همجواری بامیان با همسایه اش هند‌(صخره تراشی در هند از 50 ق.م تا 700 بعد از میلاد هندیان را به خود جذب کرده بود) آنروز سبب شده بود که صنعت صخره تراشی نیز در این منطقه رشد نماید که تندیس های بزرگی بودا نشانه های بارز آن است که متاسفانه این تندیس ها در سالهای 1379 ه ش توسط رژیم تاریک طالبان کاملا تخریب گردید که سبب بر انگیختن بودائیان جهان شده بود.

بامیان به گفته هیوان تسانک از شرق به غرب دو هزار لی طول دارد و در بین کوه های مملو از برق موقعیت دارد اهالی این منطقه در قریه های کوچک و یا هم در مغاره های که میان صخره ها قرار دارد زندگی می کنند،پایتخت این ولایت (بامیان) نظر به بیانات این زایر چینی در بالای دوکوه که مقابل هم قرار دارد ساخته شده که دره شادابی در بین این دوکوه قرار دارد که شهر این در حدود شش تا هفت لی طول دارد، از سمت شمال بر فراز کنده های پر نشیب قرار دارد. رسم ولخط این مردم کم و بیش به رسم الخط مردمان توهان یا تخار می ماند از لحاظ  چهره نیز نسبتا هم شکل اند ودر اعتقادات و ایمان شان با همسایگان شان راسختر اند.

این زائر چنین در باب اول کتاب سی یو کی اش سیما بامیان و مردم آنجا را چنین ترسیم می کند البسه این مردم معمولا پوست حیوانان و یا هم پشمی کلفت است که در خود کشور و منطقه شان ساخته می شود در استفاده زبان , معتقدات, رسم الخط و مسکوکات مانند مملکت "توهوله" (تخارستان) اند

اگر چند طرز گویش این مردم با ممالک همسایه شان اندکی متفاوت است ولی باآن هم تفاوت فاحش دیده نمی شود که می تواند گفت تقریبا هم طزر اند در گویش و زبان

عقاید این مردم برتر از مردمان تخارستان و ممالک همسایه است که چنانچه از تمام ارباب انواع گرفته، هیچ یک عامل پرستش نیست که در مقابل آن اظهار اخلاص نکرده و از صمیم دل پرستش نکنند در این سرزمین به هزاران سموچ وجود دارد که آنجا طروق مختلف کشیش ها مروج است.

دقیقا! البسه های این مردم از آنزمان تا بحال تفاوت زیاد ندارد هنوز هم مردمان این دیار همان لباس های پشمی کلفت را هنوز هم کار میگیرند که ما امروز آنرا "برگ" می نامیم و لباس های که از پوست حیوانات ساخته  می شود هنوز هم مروج محل است مانند پوستین  و غیره.

هوی تچه او Houei Tche Ao زائر دیگریست که از بامیان دیدن نموده و با تذکرات مشابه پرداخته است که مردمان این دیار (بامیان) از لباس های پشمی یعنی برگ, پنبه ای و چرمی مانند پوستین که تولید مملکت خود شان است استفاده می کنند  چون حیوانات چون اسب و گوسفند در این ملک زیاد نگهداری می گردد پادشاهان و بزرگان اقوام خیلی  مردمان جان نثاری هستند راحبان کشیش ها خیلی زیاد دیده می شوند آنها تقدیس و تصوف هردو را پیروی می کنند درمملکت  (سی یو)  زابلستان مردمان ریش  و موهای سر را می تراشند عادات  شان همانند مردمان کاپیسا (کوهدامن فعلی شمال کابل) با اندکی تفاوت مروج است زبان ساکنین این مملک با سایر ممالک بکلی متفاوت است.

 مردم این سرزمین دهقان پیشه بوده ولی نسبت به هوای سردی که دارد حاصل گندم بسیار دیر وقت به حاصل می رسد از همین خاطر هوایی سرد است که میوه و گل آنقدر به چشم نمی خورد چرا گاهای سر سبز و وسیع دارد که مواشی های چون بز،گوسفند،گاه و  اسپ در آن می چرد.

نظر به کاوش ها و تحقیقات در کتاب های تاریخ معلوم می شود که بامیان تا حملات مغول ها از جایگاهی خاصی خودش برخوردار بوده در زمان حکومت های سامانیان و غزنویان بامیان جز از مناطقی بوده که در آن سکه های این حکومت ها ضرب می شده. باز هم با ستناد کتاب های تاریخی درمی یابیم که بشهر بامیان آن قد رشهر بزرگی بنوده ولی در میان دره تنگه کوهستان نور واقع بوده و تنها یک مرکز دینی می تواند بوده باشد.
 

ـــــ
ـــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بمیان بعد از اسلام ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــ
ــــــــ

بـــــامـــيان بــــعد از اســـــلام:

آما تاریخ نویسان مسلمان در مورد بامیان درکتب شان طوری دیگری نوشته اندمانند انب حو قول درکتاب (صورة الارض)‌اش در مورد بایمان چنین نوشته است‌‌ "بامیان به اندازه یک سوم بلخ وسعت دارد و در بیان دوکوه قرار دارد که از این وادی یک رود خانه عبور کرده که بعدا به غرجستان میرسد در این سرزمین شهری باه اندازه خود شهر بامیان درخت باغ ندارد ولی با آنهم میوه ندارد میوه ا زجاهای دیگری برایش می آید ولی در ضمن یک شهر ثروتمندی است چون در دهنده هند قرار دارد و داد گرفت های تجارتی اکثرا در اینجا صورت میگیرد. و در سال های 355 ه ق یکبار توسط التکیسن دگر گون شد".

به عقیده  حمید الله مستوفی بامیان از اقلیم چهارم بوده و آب و هوایش سرد است در زمان هجوم مغلها نیز ویران شده است.

یعقوبی بامیان را از شهر های تخارستان و مضافات بلخ نوشته است و همچنان افزوده که از کوه های بامیان چشمه های آب بیرون می شود که رود خانه های به مسافت یک ماه تا قندهار،در دره دیگرش رودی است به اندازه یک ماه راه پیاده تا سیستان است،نهری دیگری است به اندازه دوازده روز راه به بلخ است ،دیگرش سی روزه راه تا مرو،و نهر دیگری که تا خوارزم چهل روزه راه را می سازد نیز از کوه های بلند این منطقه (بامیان ) سرچشمه دارد در کوههای این منطقه معادن چون: قلع،مس،آهن،یورانیوم ,ذغال سنگ در حاجی گگ, سرب, یاقوت و ... وجود دارد.

بامیان در از نوشته های بالا چنین نتیجه میگیریم که بامیان در عصر قبل از مغول حائز اهمیت اقتصادی و مذهبی بوده و زمانی که چنگیز ها مغول براین شهر حمله می کند با مقاومت سخت مردم این سرزمین رو برو می شود که تااینکه منجر به کشته شدن یک از نواسه های وی به نام موتوجن می گردد و این کار خشم چنگیز را بر انگیخته و با حملات شدید و کوبیدنه این شهر را تصرف می کند تا می تواند قتل خون ریزی را ادامه این قتل نواسه اش چنگیز خان مغول را آنقدر به غضب واداشته بود که هیچ زنده جانی را اسیر نکرد و هیچ مالی را به غنیمت نبرد بلکه همه را کشت و ویران کرد شهر غلغله را بخاطر خون بهای نواسه اش آتش زده و همواره هموار ساخت و منطقه که شهر بامیان در آن بنا شده بود به نام "ماووبلیغ" یعنی شهر (ملعون) نامید جای تآسف اینجاست که بامیان بعدا زتخریب چنگیز دیگر هیچ نتوانست به حال قبل اش باز گردد که این حالت رقد بار بعداز به قدرت رسیدن پشتونیست های تندرو و تبعیض گرای مذهبی بصورت کلی به فراموشی سپرده شد. چی نوشتم فراموشی نه بلکه همیشه در یاد شان بود چون مردانی که در دیار بامیان کهن زندگی داشتند هیچ گاهی نخواستند زیر بار ذلت قرارگیرندو همیشه دست به استقلال طلبی زند و حکومت متعصب و تبعیض گرای پشتون هم بالعکس هر بار با قشون خون آشامش رد منطه یورش می برند بزرگان را می کشند و مواشی را تا توان داشتند از دم تیغ تیر می کردند و بزرگان که در حقیقت غلام حلقه بگوش که همان باداران محل بودن بخاطر حفظ قدر شان باحاکم مرکز دست را یکی می کردند و آنها بر عکس دیگران به قدرت شان میمانند و مورد عفوه قرار میگرفتند و بامیان مورد تاخ تاز قوت های وحشی حکومت مرگزی کابل قرار می گرفت و این باعث می شد که شهر بامیان که نیمه بنا شده بود پس دوباره به ویرانه دیگری و ویرانه تر از گذشته مبدل می گردید این بود یاد بود حکومت های مرکزی که تحت رهبری پشتون قرار داشت و اداره می شد . 

ساحات دیدنی بامیان:

بامیان همان طوری که در نوشته های بالای خواندید ازجمله ولایات باستانی کشور محسوب می گردد که تاریخ بالائی  از 5000 سال دارد که درزمانی هم مرکر راهبان دین بودای بود بعید نیست که از مرکزی از خود آثار تاریخ و مکان های دیدنی را بجا نگذاشته باشدکه از آن جمله می توان ا زتندیس های بزرگ بت های بامیان که یکی 36 متر و دیگری 53 متر بلندی دارد یاد کرد بر علاوه این تندیس ها که از جمله هفت عجائب جهان محسوب می گردد بت و های خود بزرگ دیگری هم در شهر غلغله این ولایت در اثر کاوش ها بدست آمده است. از مکان دیگری که می شود برای سیاحان خارجی و داخلی یاد کرد بند های آب چون:

بند پنیر

بند امیر

بند بربر

بند چلمه

بند هیبت

نام گرفت

ادامه دارد.....

 

یک جهان اعجاز دارد بامیان
سینه پرراز دارد بامـــــــیان
گنچ ها در قلب این ویرانه هاست
سنگ سنگش راوی افسانه هاست
بامیان گــــهواره زیبای شرق
نقطه وصل تمدن های شرق
درتمدن پیشتاز هنــد وچین
جاده ابریشــــم خاور زمین
ازتمدن دیده صدها قافـــــــله
شهر تاریخ است شهر غلغله
دره آهنگران خوش منظر است
یادگار کاوه آهـــــــــــنگر است
کوه بابا مظـــــــــــــهر آزادیش
شیر پرور دره فـــــــــــولادیش
خطه دلکـــــش دیار کم نظیر
معجز مولاعلی بند امـــــــــیر
شهر غازی های بی باک است این
شهر کاوه شــهر ضحاک است این
اژدهایش بانگ زدبیدارشد
عظمت پارینه اش تکرارشد
کای جداافتادگان یکجاشوید
نهرهای منفرد دریاشوید
شوکت امروز فردا هم از اوست
رونق زردشت وبودا هم از اوست

 

 

سرزمین زیبائی بامیان

 

سرزمین مرد خیزی بامیان

منابع:

 پژوهش در تاریخ هزاره های اثر حاج کاظم یزدانی

افغانستان در بیستم 

http://www.hazarapeople.com/

http://www.markazhazaraha.de/

http://zabolestan.blogfa.com/ 

 http://javidi1982.persianblog.ir

 

[ جمعه 1390/04/31 ] [ 11:17 بعد از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]

مطلبی بود که برای تان  از خواندن تکراری اش خسته کن شده است.

این اولین بار نیست که من مطلبی را در زمینه بی توجه ای ،بی کفایتی،بی عدالتی، نابرابری و در ضمن نادیده گرفتن مردم بامیان و هزارستان می خوانید باور دارم که  بالاتر از صد ها مطالب را در این مورد خوانده اید ولی به باور کامل می توانم بگویم که تا بحال بر 10 تای این مطالب هم جواب از طرف دولت داده نشده است که قانع کننده مردم و منطقه باشد.

بیائید مشکل اساسی این را دریابیم که مشکل در کجا است آیا نقص در نوشته های احساساتی ماست و یا در بی کفایتی دولت؟

ایا زبان گفتاری ما را دولت میداند و یا خیر؟ اگر میداند چرا در این زمینه هیچ نوع توجه نمی کند اگر نمی دانم چرا از منحیث مسوول از ما نمی پرسد؟

 

از نتقال مسوولیت امنیتی از نیرو های بین المللی به نیرو های افغانستانی نیز باد یاد آور شد 

من چند دلیل را در این مورد می بینم.

1- باز هم محروم ساختن مردم این منطقه از کمک های نسبی جهاین که توسط تیم بازسازی ولایتی در این منطقه می آمد.

2 - کشانیدن نا امنی ا زمناطق جنوب به مناطق هزاره نشین افغانستان بخصوص بامیان که از آغاز حکومت به رهبری کرزی تا کنون شاهد هیچ نوع نا امنی در این ولایت نبوده ایم.

3- نشان دادن نیازمند نبودن مردم بر جهان به مقتضیات که فعلا در کشور وجود دارد.

جــــــــــــــــــــــــــــرم ؟؟!

 جرم ما همان هزاره بودن ماست نه کدام چیزی دیگری این از عمل کرد های فاشیستی کرزی و دیگر اعضای کابینه افغان ملتی شان به صراحت هویداست ما شاهد چندین بار عمل کرد های قومی ایشان بوده ایم

از لغمان گرفته تا کنر،غزنی،قندهار،ارزگان و هلمند و همچنان به فراموشی سپردن ورزشکاران که مدال مس گرفته تا آورند گاه مدال های طلائی و کمربند های قهر مانی جهانی

از آتش زند های بهسود شروع تا تخریب منازل ناهور و قره باغ و دیگر مناطق هزاره نشین

و یا هم می شود گفت که جرمی که داریم نبود پسوند"زی" در نام های ماست از این دو حتمی یکی می تواند باشد.

ولی درد ما در کجاست؟؟؟!

نه دولت است نه جامعه جهانی

درمان درد ما در دست خود ماست که بی توجه ای ما در این درد ما را مبتلا کرده است نه بی توجه ای دولت و جامعه جهانی

ما خود این درد را به جان خود خریده ایم

ما خود به سرنوشت خودحساسیت نشان نداده ایم

ما خود رای خود را بفروش رسانید و بدون آینده نگری و سنجش فرمان داید که باید رای ما به کی داده شود ولی غافل شدیم از اینکه چی امتیازای را برای ما قائل شده اند و می شوند این را فکر نکردیم که اگر این کار برای ما نشود چی باید کرد که تا امروز نمی توانیم کمر شکسته خود را راست نمائیم

 

وای !!!!!!!!!   بر ملتی که خود در تغییر سرنوشت اش حساسیت نشان ندهد

و چشم به راه تغییر سرنوشت هم باشد

 مردمی که در قبال سر نوشت شان حساس نیستند مرده اند

(استاد کبیر حضرت شهید مزاری)

 

کاش!!  کودکی بیش نبودم چون در آن حالت هم چیزی نمی تونستم

ولی حالا که کودک نیستم هم چیزی از دستم پره نیست

 

بهروزی هرازه آرزوی فرد فرد ماست

پس روی به خداوند عالم کرده دعا می کنم که این نعمش را قبل ار مرگم برای قومم عنایت فرماید

آمــــــــــــــــــــــین

باتو می شوم یکجا.کام

[ جمعه 1390/04/31 ] [ 11:4 بعد از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]
 

انکشاف قبیله سالاری در همین جاست،بهبودی حس قوم پرستی در این جا بصورت احسن رو به انکشاف است،مفکوره پلیدی حاشه رانی اقوام دیگر در این وجود دارد،فرهنگ نابودی آبادات تاریخ خیلی هم از گذشته ها کرده بصورت خوب پیش می رود ، وطن فروشی که جز فرهنگ است ، روابط خوبی با دشمنان میهن د ر مغز و اندیشه تک تک این قوم دیده می شود ،معاهدات بسیار بزرگی به سطح ملی و بین المللی برای نابودی هویت دیگران بسیار هم بصورت سریعتر از گذشته به امضا می رسد، مسلح سازی نیرو های مدافع تمامیت ارضی از حریم قوم به شدد جریان دارد، بی اهمیت شماری دیگر اقوام در این نام دیده می شود، تعلیمان نظامی و تروریستی و انتحاری که در گذشته ها نبود از ابتکارات جدید این قوم است دیگر شما چی می خواهید، این که مکتب سوختانده می شود، دانش آموزان مورد حملات اسیدی قرار می گیرند، پول های پنهانی از کشور ها برای بهبودی دشمنان  و مخالفین مردم گرفته می شود، فرقی نمی کند باید زن ها و دختر ها فرزندان شان مانند حیوانات غیر ناطق در طویله مسدود باشند چون فرهنگ فاسد قبله این را لازم می داند،  پس چرا عار داشت

آیا شاهد این همه انکشافات و ابتکارات نیستید که باز هم نقد گیری را پیشه قرار داده اید بس کنید بگذارید این قبیله سالاران کشور هم مسوولیت دارند که چنین کنند اگر نه باداران آی اس آی ای و دیگران از ایشان خفه می شود خیر است که آینده کشور را به امراض مخطیر دچار می سازند همین که باداران شان راضی است همه چیز است برای شان

امید است توانسته باشم مطلب را برسانم در غیر آن ضعف در قلم بوده و در اخیر فقط می خواهم بگویم که این همه خوبی ها مبارکشان باد و مقید بر قبیله شان برای همیشه

باتو می شوم یکجا.کام

 

[ جمعه 1390/04/31 ] [ 9:24 بعد از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]

مـــــصلی شـــــــــهید مــــــزاری

ایـــــــــــــــــــــــــــران توانست با استفاده از نوکران اش باردیگر نا امنی را در غرب کابل بوجود آورد آخر این ایران از مردم هزاره افغانستان تابکلی به برا مناقع کشورش استفاده می کند؟

من شکوه از ایران و ایرانی ها ندارم ولی اینکه چرا ما این قدر زود وجدان خود را از دست میدهیم و نوکر بیگانه می شویم برایم درد آور است برادران سادات  بخصوص کسانیکه در عقب این تحریکات دست داشته اند باید بدانند مصلی شهید کبیر حضرت استاد مزاری بی وارث نیست این مکان مقدس که جهت ادای مراسم دینی و مذهبی ایجاد می گردد نه تنها مقید به هزاره است که از هم مسلمانان جهان و کشور با آغوش باز پذیرائی کرده و می کند این عمل زشت و غیر انسانی و اسلامی آقای فاضلزاده نه به منطق هزاره ای است و نه به منطق سادات نمی دانم این بی منطق از کدام منسب و ریشه ای برخاسته و دست به چنین اقدام ناشائسته ای می زند

 

آرزو می کنم هر چی زود تر دسته کشفی مردم هزاره دست بکار شده و اصل منشه این تحرکات را ریشه یابی کرده و به مقامات اطلاع داده تا قضه بصورت قانونی مورد ارزیابی قرار گیرد

این عمل نه تنها در ذات خود بی منطقی است که خود بیان گرد مرتد شدن شخص مهاجم است

 

خـــــــــــــــــــــــــــــــــداوند ایشان را به راه راست هدایت نماید

[ جمعه 1390/04/31 ] [ 8:35 بعد از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]

 

باز هم درد مرا درمان کردن مشکل است

حدقه چشم مرا بی آب دیدن مشکل است

 

اندرون خانه ام جز او یکتا هیچ نیست

معبد حسن ترا از یاد بردن مشکل است

 

تا مرا روح است و جان اندر وجود بی ریا

آدرس ساقی فراموش کردنش مشکل است

 

آنکه خود ساغرو پیمانه دهد مخلوق را

می با کفیت ارزان نوشیدن مشکل است

 

عجب ای میکده شهر خمارم کردی

کوزه و کوزه گر بودن در شهر مشکل است

 

آخ می سوزد تمام جسم و جانم از فساد

صادق و عادل به شهرم سخت بر او مشکل است

 

من که خود مفتون ومجنونم به آن زاهد شهر

بی طریقت بی اخوت بی عدالت مشکل است

 

ای که تو از عدل ندا بر آسمان سر می کنی

لحظه تعمق بر کردار خودت مشکل است؟

 

خود زقانون شریعت رهنمائی می کنی

آخ که برمن دیدن مکار بودن مشکل است

 

نیست آسان هیچ کاری در زمان ما "لهیب"

آخ که برمن دیدن بد نام داران مشکل است






لهیب الله "آدینه"

۴/۲/۱۳۹۰

[ شنبه 1390/03/14 ] [ 8:5 بعد از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]

 آبی بلیبوری للو خواندون تو

امی باچه شینه بهای خون تو

 

آبی نیوم ده گیرد تو دلمه خونه

هر جای موروم یاد تو ده دلمه مومنه

 

آبی دلمه غدر تنگه بری تو

زمان قدمه خوب ده جنگه بری تو

 

آبی صدقه امزو دستای ناز تو

بلای خوری امزو جبین باز تو

 

آبی روزشوم مبارک از رهی دور

نیوم گیرتو چیمایمه کاش شوه کور

 

آبی دیده شنه جگه پایای تو

دعاکو «ل» شوه خاک پای تو

 

آبی نازو نوازش که دادی

آبی خاک شه باچه بخشه تو کشکی

 ...............................................................................................................................

لهیب الله "آدینه"

 

[ سه شنبه 1390/02/27 ] [ 8:8 قبل از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]
 

نماز شام بود و من سری کوچه
دیدم آمد دیده با کاسه کٌچه
...
هرچند اصرار کردم یک لقمه گیرم
به سرکوبید محکم با دسته چَمچَه

...
آخ آخ کرده رفتم بر مادر او
به بند پای محکم زد با تبرچه
...

دیده مه شرمیده او دیست اوردد
ده یاد شی میآمد کار های کوچه

...

هر چند که ما خوده خاموش گرفتم
مره قرار نیشت اوخ گفت چی باچه

...

غدر شرمیدوم از آتشی الی

تیز سَیل موکد سونمه آبشی الی

...

بیرارونشی که پک أًٰوقره کشیدد

بیرو کیدد ز خوار خنده شی الی

...

خیره یاد تو بشه گفتم دیده خو
قدی چمچه ده سر محکم زیده خو

...

چطور بود شعری طنز آمیز مه الی ؟

داستانی جور کیده از پیشمه الی؟

...

 شوخی کردم عزیزانم قده شوم
مره بوسید خو بوگیم صاف و سچه

...

......................................................

لهیب الله "آدینه"

۲۵/۱/۱۳۹۰

[ پنجشنبه 1390/02/08 ] [ 8:10 بعد از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]

میدانم او نمیآید

مرا با چشم تر در انتظارش می نشاند

مرا بر مرگ و غربت می کشاند

میدانم او نمی آید

مرا در انتظارش عمر بگرفت

ولی باز انتظارم انتظارم انتظارم من

میدانم اونمی آید

ولی یادش مرا کافیست

مرا دیوانه می سازد

میدانم اونمی آید

وگر مفتون من باشد که هیچ گاهی نمی آید

همان است لذت عشق گر زهم به دور باشیم ما

میدانم اونمی آید

مرا وصلش نصیبی نیست

که با من هم قریبی نیست

میدانم اونمی آید

که با مسکین حبیبی نیست

بغیر از من غریبی نیست

میدانم اونمی آید

اگر غربت مرا در کام مرگم باز بگشاید

چی حسرت ها کشم از دل ترا نایدیده من رفتم

میدانم اونمی آید

اگردر حسن نیکویت، مرا یک لحظه خاموشیست

بدان که اندرون سینه ام رازی نهان جاریست

میدانم او نمی آید

چرا از من رمید یکبار

به عشق قامت خمید یکبار

میدانم او نمی آید

چرا از من برید بی خود

بی پیوست با رقیب بی خود

میدانم او نمی آید

چی زود ازیاد برد من را

چی بی پا و سرم کرد او

میدانم او نمی آید

قرار قلب زارم رفت

زپیش من نگارم رفت

میدانم او نمی آید

زمن دل خوره دارد او

به من نگاه ندارد او

میدانم او نمی آید

برو خیر است خدایم است

او خو پشت و پنایم است

میدانم او نمی آید

مرا بیگانه بنگر تو

مرا دیوانه بنگر تو

میدانم او نمی آید

دو زلف ویرانه بنگر تو

به پا زولانه بنگر تو

میدانم او نمی آید

سکوتم آخرش مرگ است

رکودم آخرش سرد است

میدانم او نمی آید

مرا مرگ بهتر از این است

که قلب با خون رنگین است

میدانم او نمی آید

به شهر غم خوش ام بود

مرا کامل کمی ام بود

میدانم اونمی آید

برو خیر است می سوزم

اگر سوختن مرا وصل است

بروخیر است می سازم

اگر شرم و اگر ننگ است

بروخیر است فراموش کن

بدان این هم مرا صبر است

بروخیر است تو خوش باشی

اگر قلب آتشین رنگ است

بروخیر است من بیگانه

به عشق این دعوی و جنگ است

ترا خدا زبان بگشا

بگو کی مرد نیرنگ است؟

===================

لهیب الله "آدینه"

۱.۲.۱۳۹۰

[ پنجشنبه 1390/02/01 ] [ 10:44 بعد از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]
 

همه خوشی از تو

همه غم ها مال من

همه  لب خند ها از تو

همه گریان ها مال من

همه موفقیت ها از آن تو

همه ناکامی ها نصیب من

همه خاطر جمعی ها تقدیم تو

همه نگرانی های مال من

همه سلامتی از آن تو

 

همه درد هادر وجود من

همه فراز ها مال تو

همه نشیب ها مال من

همه خواب های راحت مال تو

همه بی خوابی ها مال من

همه خوبی ها مال تو

همه زشتی ها مال من

همه دل سردی ها مال من

همه دل خوشی ها مال تو

همه غربت مال من

همه نزدکی ها مال تو

همه فقر ها مال من

همه ثروت مال تو

همه بیگانگی ها مال من

همه خود شناسی ها مال تو

همه لکنت ها مال من

همه فصاحت ها مال تو

همه نا بینایی ها مال من

همه بینایی ها مال تو

همه گم شدن مال من

همه دریافتن ها مال تو

همه تاریکی ها مال من

همه خرسندی ها مال تو

همه ددل گرفتگی ها مال من

همه ایستاده گی ها مال تو

همه افتیده گی ها مال من

همه روز های آفتابی از تو

همه رزو های ابری  از من

همه شب های مهتابی از تو

همه شب های  تاریکی از من

همه خوش بختی ها مال تو

و

خلاضه همه بد بختی ها مال من

عشقم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

لهیب الله "آدینه"

 

[ پنجشنبه 1390/02/01 ] [ 8:4 بعد از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]

وجودم حس شرم دارد که با تو می شوم یکجا نگاهم آه کم دارد که با تو می شوم یکجا

     

               زبانم باز می بندد سرٍی رازی که من دارم
      
         گلونم عقده هم دارد که با تو می شوم یکجا

               

                          نگاه دل فریب ات باز با من می کند بازی
                        
 سراپایت ختن دارد که با تومی شوم یکجا

                       

                                  لباس عنبرینی را که در خود پیچ می دادی
                                
 چی بوی یاسمن دارد که با تو می شوم یکجا

                               

                                           همان روزی که در آغوش کتاب عشق حَمّل کرد
                  
                         فضای خویش و تن دارد که با تو می شوم یکجا

                                       

                                                    شراب ارغوانی را که از لب ات چشیدم من
                                  
                دلم میلی دیگر دارد که باتو می شوم یکجا

                                            

                                                            به یاد روز های که با تو بودم و بگذشت
                                                         
 "لهیب" رنج کهن دارد که با تو می شود یکجا

 

 

          شعر از سروده های:                  لهیب الله آدینه

                تاریخ تحریر شعر        :                   ۶/۷/۱۳۸۹ خورشیدی

            زمان                   :                 ساعت سه شب

[ دوشنبه 1390/01/22 ] [ 4:1 قبل از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]
 


بهاران بی تو بودن لالهایش رنگ زرد دارد

به هجرت بابه جان جانم سراسر دردی مرگ دارد

تمنایی که در دل داشتم بارفتن ات او رفت

ببین فرزند تو بی تو چی فریاد وآهنگ دارد

چمن زارم ولی خشکیده از دوری تو بابا

اگر چی سبز مینماید ولی آتش رنگ دارد

تو رفتی قهر و خشم دشمن ات بر ما فزون تر گشت

ببین این شهسوارانت با دشمن رزم کهن دارد

تو رفتی بابه جان قد و قامتم خم شد

هزاران شهید و مجروح فرزندانت در جنگ شد

تو رفتی بابه جان هم سنگرانت عهد بر هم زد

زمین افشار زیبا به خاک خون هم رنگ شد

تو رفتی ای پدر روبا صفت ها ببر ها گشتند

به میلیون بیوه سید آباد هزاران طفل بی رحم شد

ترا تنها کسی دیدم قریب بی نوایانم

زبعد رفتن ات بابا همه هم کیش فرنگ شد

درودبر روح پاک اقدست بابا مزاری ام

"لهیب" اندر فراقت مردو ژولیده بی رنگ شد

لهیب الله "آدینه"

[ یکشنبه 1390/01/21 ] [ 3:51 قبل از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]

      عبادت می کنم عکسی که بر من تو فرستادی

نه هر باری نه هر وقتی فقط بعد از دعای خالق یکتا به تو گویم

همیشه زنده و شاداب باشید

همیشه خرم و آباد باشید

همیشه لبان نازک ات غرق در خنده ها باشد

همیشه دور از تو گریه و فریاد ها باشد

همیشه در امانی حق همیشه در جوار حق

همیشه سر فرازو کامگار و سبز بنمائی

همیشه حسن تو زیبا بماند

همیشه عشق تو بر جابماند

همیشه رسم تعظیم ات عادت دیرنیه ام گردد

همیشه خوش صدا و با حیا باشی

همیشه ناطق و باخلقی صفا باشی

همیشه در کمین عشق و الفت

فریفته عاشق و جان فدا باشی

ترا من دوست میدارم بدونی حیله و مکری

ترا من دوست  میدارم بدون شکوه از دردی

ترا من دوست میدارم به قدر  خون بابایم  (مزاری کبیر )

ترا من دوست میدارم خلاف هر رنگ زردی

ترا من دوست میدارم به قدر ریگ ریگستان

ترا من دوست میدارم به قدرگرمی تابستان

ترا من دوست می دارم  به قدری کشورم ای ناز

ترا من دوست میدارم به مثلی همسرم ای ناز

ترا من دوست میدارم به قدری مادرم ای ناز

ترا من دوست میدارم به قدری رهبرم ای ناز (مزاری کبیر)

 

لهیب الله "آدینه"

 

[ پنجشنبه 1390/01/18 ] [ 2:44 قبل از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]
 

برای ملتم خانه به خانه

برای نو بهاری سال نو مو

سرایم بیتی را شانه به شانه

حلول سال نو تبریک عزیزان

برایت خوشی باشد جاویدانه

بهاران فصل خوشی شادمانیست

زمستان می گزرد بی هیچ بهانه

شگوفه بشگفت د ربوستان ها

مکاتب پر خروش است با ترانه

به دهقان وقت خوشی و سرور است

چو بیل در دست به پلوان است روانه

به معلمی نگاه کردم که خرسند

به زیر لب بخواندش یک ترانه

چو بر راننده ای کردم نگاهی

براند موترش را به زولانه

بدیدم خوهرانم را که می رفت

بسوی کار هایش مشتاقانه

به هر صورت گرفتم وقت خوش ات

تبریک ات باد بهاری نوروزانه

 

لهیب الله "آدینه"

۰۱/۰۱/۱۳۹۰

این سروده ام را برای همه عزیزان و هم وطنان عزیزم در خارج و داخل کشور تقدیم می کنم ارزو می کنم سال خوش خوبی را در پیش رو داشته باشند.

[ سه شنبه 1390/01/02 ] [ 2:54 قبل از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]

تو به من گفتی دیگر دوستم نداری من را

من زتو رمیده رفتم

تو به من نگاه کردی

بجواب ترا ره کردم

تو مرا لقب مفتون دادی

من به تو خیره بدیدم

تو به من کریشمه کردی

من زتو نگاه گرفتم

بیش از این به قلب مکانی نیست بر تو

تو برو دکان عشق را بسرای دیگه بکشای

که من از حدیث عشقت دل خوش هیچ ندارم

من ز تو پا به فرارم تو زمن رنجیده خاطر

تو بسوز به هجرتی من که مرا بسوخت هجرت

 

لهیب الله "ادینه"

۱۹/۱۲/۱۳۸۹

[ یکشنبه 1389/12/22 ] [ 6:32 قبل از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]

کـــــوزه شـــــــانه کــــــــیدون تــــو مره کـشــته

چــــروک چــــروک کــــشــــتون تـــــو مــــره کـــشـــــته

الـــــــی دلـــــــمه بــــــلـه  چـــــیمای تو مـــــنده

دان سوقاو ده سری رای تو منده

تو میخـواســـتی ماره عاشــق خــو کـــــنی

 تـــــوغ کـــــو کـــــه دلـــــمه خــــــو ده جــای تـــو مــــند

خـــوب مـــوفــامــوم عــــــــاشـــقــی دل تـــــو نــــــــیه

لغد کیده توغ جای پای تو منده

لهیب الله"آدینه"

۲۷/۱۰/۱۳۸۹

[ جمعه 1389/12/20 ] [ 1:48 قبل از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]

بسا شرم است بر مردی که از جور زمان گرید

بوقت محنت و غم چون زنان بر سر زنان گرید

خطر در مکتب عمر است روز امتحان ما را

بدا بر آن چنان طفلی که روز امتحان گرید

ثبات مرد دانا بر جفاهای فلک خندد

...نه چون شاخی که با پیش آمد باد خزان گرید

سرشک ناتوان هر لحظه می ریزد ز دل تنگی

ولی همچون نمایان گر توان بر نا توان گرید

به جایی گریه کن کز قطره اش دردی دوا گردد

نه همچون کودکی کاز رایگان بر این و آن گرید

نگرید از ستم هرگز یتیم و بیوۀ قومی

گر از رأفت بر احوال رعیت پاسبان گرید

ز آب دیدۀ دل خستگان غفلت خطر دارد

که در تأثیر چون آتش فشان این خون، نشان گرید

به حال زیر دستان اشک می ریزد طبیعت هم

زمین چون عقده در دل کرد ، چشم آسمان گرید

بشر را زیر پا کشتند این کیهان نوردی ها

مسیحای فلک بر فکر این دانشوران گرید

به محمل کیست کز هر ذره فریاد جرس خیزد

قفای کاروان او بباید صد جهان گرید

ز آب دیده گان بگریستن سهل است هر کس را

شهید عشق را نازم ز جسم خون چکان گرید

قفس تنگ است جان در بند یاران در چمن سر خوش

بیا ای مرگ کین ، مرغ از فراق آشیان گرید

عجب کز زنده قدری نیست مزاری در دیار ما

گروهی بعد زمرگ او به مشت استخوان گرید

شاعر نامعلوم

[ چهارشنبه 1389/12/18 ] [ 2:58 قبل از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]

 ظلم افشار تو فراموشیم نموشه

خوشی هیچگاه هم آغوشیم نموشه

تا که زنده یوم ده غم شی موسوزوم

آتش روشنی هیچ خاموشیم نموشه

دلمه ده داغ شهدای تو داغه

درد تو هیچ دور ز آغوشیم نموشه

سینه مه قوغ شده ده جوانای تو

دمزو خاتو طفل و مردکای تو

دمزو روزی که مسعود خائین

خون و خون پر کیدد تمام پس کوچای تو

تو بر حق بودی این مظلوم ازره

مردار شده  تمام قاتلای تو

دیگه نفرین شده سیاف  خر ریش

خاله ربانی قنجیغه بچه های تو

دیگه ارزش یک حیوان بال تره

از فهیم و جاوید نزد خدای تو

ترا تا دم مرگ خو یاد مونوم ما

تا که شاد شه ارواح شهدای تو

روز اول بیست دلوه یادمه

غم تو از چیمه دزدیه خواب مه

مره موگن که دیونه دیونه موشوم

دعای بابه جان پشت و پنای مه

ده ار جای که مینگرنوم ده اینجا

نام افشار میه ده سری رای مه

لهیب الله "آدینه"

۱۵/۱۱/۱۳۸۹

[ چهارشنبه 1389/12/18 ] [ 2:2 قبل از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]

 

کشکی هم قروغون مو جنگ نموکد

ده قرن بیست و یک درنگ نموکد

ده قرن بیست و یک درنگ که کدن

روی نوربند خو سیاه رنگ نمو کد

کشکی خود خور میشناخت وقتر از آلی

یک شی شیرو دیگه پنلگ نموکد

 

الی قوما بسه دیگه سکوت مو

کشکی دشمن قدمو نیرنگ نموکد

بسه دیگه الی اندوه کشیدو

بجز آزره قتل دیگو نموکد

تاموکین خمیازه و خیره دیدو

بیرار کشی بابه ازره نموکد

 

کشکی بلیبوری قومای خو شینوم

ماره از او هیچ وخت جدانموکد

لهیب الله "آدینه"

دوشنبه

27/10/1389

17/01/2011

[ پنجشنبه 1389/10/30 ] [ 6:38 قبل از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]

 

دل را غـــــــم خـــــــانـــه ات ســـــاخـــتی و رفــــــتی

مــرا دیــــــــــــوانـــــــــه ات ســـــــاخـــتــی ورفــتــی

 

تــو یـــادت را بـــــجـا مانـــــدی بــــرایــــم

بــه عـشق زولانــه ام کــــــردی و رفـــتی

تــــو رفـتی یــاد هـــایـت بـر مــــــنی مســـــــکـین شــــرر افـگـــــند

چـــــــــــرا ای بـــــی وفـــــا مــن را،ویــــرانـــــه کـــــردی و رفـــتی؟

 

 دو چــشــمــانـــــــت بـــــــه مــن آب حــــــــــیـات بــــود

مـــــــــرااز آن بـــیــــــــــگانـــه کـــــــردی و رفـــــــتــی

 

لـــــبانـت عاشــقت را می ناب است

آخر عاشق را بی پیمانه کردی و رفتی

 

وجودت جادو بود جسم "لـــهـــیـب" را

چرا قلبم بخود زولانه کردی و رفتی؟

لهــــــــــیب الـــــــلــــــه "آدیــــــــــــــــنه"

۲۹/۱۰/۱۳۸۹

 

 

 

 

 

 

[ پنجشنبه 1389/10/30 ] [ 6:31 قبل از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]

وجودت بر من مسکین چون خواب است

دوچشم بر عاشق ات جام شراب است

دو دستان ا ت برایم  آغوش گرم

دو لب بر من عزیزم می نانب است

 

دو حرف ات بر منی مسکین نصیحت

دو تار زلف تو تار رباب است

 

نگاهت روح می بخشد به جسمم
سکوت ات بر منی عاشق جواب است

 دو گل از بوته بوستان رخ ات

برایم بهترین نشه خواب است

 

دو دفتر خاطراتت را نوشتی

برایم مخزن غذا و اب است

لهیب الله "آدینه"

21/10/1389

 

[ دوشنبه 1389/10/27 ] [ 4:51 قبل از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]

سوزیست اندرونم از یاد رخت جانان

دنیاست شبی تاریک بعد از فراق ات ای دوست

در خاطرم هنوز است ایامی ماه خورشید

ایامی با تو بودن لحظات خوش ات ای دوست

روحم زمن فراریست از لحظه فراقت

ناسور زخمی دارم از دوری تو ای دوست

مرگم فرارسیده رفتم خدا نگهدار

خواهی که باز بینم سنگ لحد تو بردار

لهیب الله "آدینه"

20/10/1389

[ سه شنبه 1389/10/21 ] [ 4:54 بعد از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]

رهایم کرد اوهم آخر

مرا بیگانه خواند و رفت

به درقلب قفلی ریخت

مرا دیوانه خواندو رفت

مرا اندر کنار رود غمها جا گذاشت ورفت

درونی سینه ام هجرش یکدم خانه کرد و رفت

رهایم کرد او هم آخر

مرا افسانه ساخت و رفت

به زیبائی دو چشمانش

مرا ویرانه ساخت و رفت

به پیش چشم هایم نامه هایم را دریدو رفت

برای گریه ام سر را بی شانه کردو رفت

رهایم کرد او هم آخر

مرا پروانه کرد و رفت

چون شمع عشق می سوزم

خود و آئینه کرد و رفت

راهایم کن برو هر جا که خوشی من در آن خوشم

چرا چون خوشی من با خوشی ات ربطی خویشی دارد

راهایم کرد او هم آخر

مرا رنجید خودش رفت

به جام هر دو چشمانش

مرا پیمانه کردو رفت

مناسب دردی را بر من او سنجد خودش رفت

"لهیب" هم بستر غم شد و خود بیگانه گشت و رفت

رهایم کرد او هم آخر

رهایم کرد او هم آخر...

لهیب الله "آدینه"

19/10/1389 

[ یکشنبه 1389/10/19 ] [ 6:26 بعد از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]

نوشتم نامهایم کنده کنده

کـــــه بخواند نماید خنده خنده

اگـــــــر جــواب من را هــــم نـــداد

لــبــــــان خــوش او مـن را بــــســـــنــده

برو ای مرغ بـگـــــــــو بــر بـــــهتــــــریـــــــــنم

دیــگـــــــران بــــه خـــــــــدا مـن بـــــــر تـــــــو بـــــنده

بـــــــگـــــو ســــــــلام من  بـــر نـــــازنــــــــــیــنـم

که بیش از ایـن نــــــکــن اور ا خمیـــــــــــده

بــــگــوبـــر نــازنین نــازیـــنان

که او از هجرتو قامد خمیده

بــــگــو بـر او پیــــــــــام آخـــرم را

کــــــه من رفـــــتم مــزارم آب یــــاری کــــن                                                  

که شاید این بهانه ای باشد برای قلب عاشق که در زیرخاک لبانش از تشنه گی  دیدارت می ترکد شاید اگر آب سرزمین دیدارت برایش کافی نرسد بتواند آب مزارم قطره ای باشد بر حلقوم خشکیده او بر شریان های به هم چسپیده  او بز دهلیز های داغ دیده او بر کلبه خاطرات عشقت. ترا جانت تٱخیر نکن که دل تشنه دارد انتظار دیدارت را می کشد هنوز بعد از مدت های طولانی به یاد تو می تــــپد.هــــــنوز دارد به یـــاد عشق تو می ضربــــد پس کــــوشش کــــن زودتر بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیـــــــــایـــــــــــــــــــــــــــــــــــی.

تــــــــــــــرا آن اخـتــــــیار بـــــاشــــد کـــــه از من یــــاد کــنی یـــا خــــــیر

تــــــرا صـــــبر و قـرار بــاشـــد کــه از من یــــاد کــنی یــا خــیر؟

به عشقت جـان ســـپردم لــــحـظه یـــــــــادم کـنی یــا خـــیر

ترا دامن گــیرم روز قــیامت یــــــادم کنی یـــا خــــیر

منم در انتظارت اندرون سینه خـــاکم ای سـاقـی

که با جام شراب از کنج لب شادم کنی یا خیر

لــــهیب الــلــه "آدیــــــــــــــــنه"

۵/۱۰/۱۳۸۹

[ سه شنبه 1389/10/14 ] [ 5:44 قبل از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]
 

!!!!!!!!!!                            !!!!!!!!!!
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!                   !!!!!!!!!!!!!!!!!!!
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!            !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!       !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

کـاش امـــشب کـــنار مــن بــــــــــاشـــی

مـــی پــرســــتم تـــــو یــار مـن بـاشـی

کـــاش امـــشب مـــهـمان مــن بـــاشــی

خــمار هـســتــم کـه در کـنارم باشـی

کـــــــاش امــشب بـخواب من باشی

مونس و قلب بـی قرار من باشـی

کاش امشب هم سفرمن بـاشـی

چون که میمیرم درکنارمن باشی

کاش امشب همقطارکاروان من باشی

دیررسیدم انتظارمن باشی

۶/۱۰/۱۳۸۹

لهیب الله "آدینه"

!!!
!

 

 

[ سه شنبه 1389/10/14 ] [ 3:42 قبل از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]

 

×
×××
×××××

امشب که بارانیسـت بـاز

او سـایـــه بانی من کـــجاســـت؟

فـــصــــــل زمستـــــــان هم گـــذ شت

گــوئـــیــــــــــــــــــد بـــــــــهار من کـــــــجاست؟

ایــــــن بـــــــــی قـــــراری مـــیـــــــگـــــــــــــــــزرد

بــــــــــــــــــــر دل قــــــــرار مــــن کـــــجاســـــــــــــــت؟

روزهـــــــــــــــای سـخـــــــت زنــــــدگـــــیســــــــــــــــــت

آرام جـــــــــان مــــــن کــــجــــــــــــــــــــــاســــــــت؟

 

 

 

.

.....

...........

 رفتست یارم در سفر

آن گلعذاری من کــجاست؟

از هــــجـــر او جــــــان می دهـــــم

آن گل نـــــگاری مـــــن کــجاســــــت؟

بر مـــن بـــــــگــــــو بــــــــــر مـــــــن بــــــگــــو

شـــــــب زنـــــــــده دار مــن کــــجـــــــاســــــــــــــت؟

آخــــــــــــــــــــــر بــــــــــــگـــــو ای زنــــــــــــــــــــده گــــــــی

آن شـــــــــــــــهـســــــــــــــوار مـن کــــــجــــــــــــــاســــــــــــــــت؟

آخــــــــــــــــــــــــر مـــــــــــــــرا هـــمــدم کــــــــــیست؟

هــــــــــم رزم و هــــم کـــــــارم کــجاســت؟

قامــد خمیــد ســــت این "لهـیب"

معشـوق زاری من کجاست؟

لهیب الله "آدینه"

۸/۱۰/۱۳۸۹

 

[ سه شنبه 1389/10/14 ] [ 3:39 قبل از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]

 بیا یکدم با من همراه شو امشب

تنها ماندم رفیق راه شو امشب

بیا باهم بی پیمائیم رهی را

نفس تنگ است بیا هوا شو امشب

بیا ترا خدا بر من نفس بخش

شبی مانند من بی جا شو امشب

مرا دور از تو بودن سخت باشد

بیا با من شبی یکجا شو امشب

تو می دانی که هجرت مشکل آساست

بیا بر پیری ام عصا شو امشب


 
 
  
 

  

ترا بر آن خدای واحدی ما

 حبیب من تو مصطفی شو امشب

علی گونه مرا دست نوازش

بکش بر سر مرا دل خوا شو امشب

ترا سوگند به آن ذاتی یگانه

 شکست دل را تسلی شو امشب

نمی توانم دیگر دیده فراقت

بیا جانا عزیز ما شو امشب

                                                             









۲۹/۰۹/۱۳۸۹

لهیب الله "آدینه"

[ یکشنبه 1389/10/05 ] [ 4:25 قبل از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]

          
جایت
خالیست






خدا یا زندگی ام را تبا کرد

رفیق و هم نفس من را رها کرد

نمی دانم چرا از من رمید او

نمی دانم چرا با من جفا کرد

خدایا خانه شیطان خراب کن

که جانانی مرا از من جدا کرد

نمی داند خو آتش می زند دل

او نازدانه به این غم مبتلا کرد

اگر رسمی محبت این چنین نیست

چرا او بی وفا من را رها کرد

 ۳/۱۰/۱۳۸۹

لهیب الله "آدینه"

[ یکشنبه 1389/10/05 ] [ 3:26 قبل از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]

می دانم هجرتو مرا، پیر می کند

از زندگی مرا خوب، دل گیر می کند

درسعی قیبله د یگر هیچ نبودم

چون عشق تو، مرا دل سیر می کند

در مذهبی عشق اگر راستی نیست

من راچرابه حسن تو، در گیر می کند؟

 

 راه وطریق عشق اگر ارزان بود

عشق ات مرا، چرا فقیر می کند؟

در مکتب عشق اگر عدلی نیست

من را دیگر، چرا اسیر می کنند؟

در میکده عشق اگر مست گردم

جرم مرا دیگر چی، تحریر می کنند

 

جامی ز لب می گونی تو گر نوشم

مردم به شیوة، دیگر تفسیر می کنند

شبی که دری توبه  زنجیر زنم

آن قدر می آزارند، که در گیر می کنند

پس توببین که مرا خلق چی ها می گویند

از من به کدام شیوه ای،  تقدیر می کنند

 

"لهیب" بکدام جرم دراین زندان است؟

شب تا سحر به ذکر تو تکبیر می کند

 ۵/۱۰/۱۳۸۹

لهیب الله  "آدینه"

[ یکشنبه 1389/10/05 ] [ 2:3 قبل از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]

خـلوت گزیده را به تماشا چه حاجـت اسـت
چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است
جانا بـه حاجـتی کـه تو را هـسـت با خدا
کاخر دمی بـپرس که ما را چه حاجـت اسـت

ای پادشاه حـسـن خدا را بـسوخـتیم
آخر سؤ‌ال کـن کـه گدا را چه حاجـت اسـت
ارباب حاجـتیم و زبان سؤ‌ال نیسـت
در حـضرت کریم تمـنا چـه حاجـت اسـت

محـتاج قصـه نیسـت گرت قصد خون ماست
چون رخت از آن توست به یغما چه حاجت اسـت
جام جـهان نماسـت ضـمیر مـنیر دوسـت
اظـهار احـتیاج خود آن جا چه حاجت اسـت

آن شد کـه بار مـنـت مـلاح بردمی
گوهر چو دست داد به دریا چه حاجـت اسـت
ای مدعی برو کـه مرا با تو کار نیسـت
احـباب حاضرند بـه اعدا چه حاجـت اسـت

ای عاشـق گدا چو لـب روح بـخـش یار
می‌داندت وظیفـه تـقاضا چـه حاجت اسـت
حافـظ تو ختـم کـن که هـنر خود عیان شود 
با مدعی نزاع و مـحاکا چـه حاجـت اسـت

 تاریخ نشر در سایت با تو می شوم یکجا: ۲/۱۰/۱۳۸۹

شعری پر محتوای خواجه محمد حافظ شیرازی

[ پنجشنبه 1389/10/02 ] [ 5:52 بعد از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]

 چرا هر وقت درونی سینه ام داغ دار می گردد

همه ترک می کند جا را مگر از مرگ می ترسند

کسی هم نیست پهلویم که مرحم را کند کالا

مگر ای دل تو قدر دوست دشمن را نمی دانی؟

 

تو باز کن پنجره ئی کلبه های نامیدی

که جان ز من گریزد ومن زجان به فرار

حدیث عشق چنین است مگر،بگو ای دل؟

که ریشه ریشه بسوزد و او خبر نباشد

لهیب الله "آدینه"

۲۳/۰۹/۱۳۸۹

[ پنجشنبه 1389/10/02 ] [ 1:53 قبل از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]

                                                 
                      چرا صدای دل من به گوش ها نرسید ؟

چرا ندای درونم به سمع ها نرسید؟

چرا به داغ دل من هیچ تسلی نیست؟

مگر طاقت شنیدنش به کس نبود؟

 

چرا از من رمیده ئی ای خویش مگر؟

ترا توان جدل با چنین سرشت نبود

چرا طبیبی بری من نمی رسد هیچ گا؟

مگر خدا نوشته است چنین تقدیری؟

 

چرا بستری بیماری ام همیش گسترده است؟

مگر کسانی دیگر نیست که من بیمارم؟

چرا مرحمی بر قلب هیچ غریبی نیست؟

مگر جرم همین است که ما فقیرانیم؟

 

چرا هیچ کسی نیست همدم مایان؟

مگر تو هم زماقطع روابط کردی؟

چرا؟؟؟؟؟ و چرا؟؟؟؟؟.

۲۵/۹/۱۳۸۹  

 لهیب الله "آدینه"

[ پنجشنبه 1389/10/02 ] [ 1:24 قبل از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]
محرم ماه پیروزی خون است به شمشیر راه رو یزیدیون این ماه (محرم) ماه پرهیزگاریست ماهی که امر بمعروف و نهی ان المنکر باید به صورت قاطع در نظر گرفته شود.

محرم ماه زهد است و سنا بهر خدای متعال ماه محرم ماه پیام آور آزادی خواهی است.

 این ماه را برای همه مسلمانان جهان تسلیت عرض می دارم.

 

ماه که جگر گوشه زهرا پسر با شجاعت و با شهامت حضرت علی (کرم ا..) و نویه پیغمبر اسلام توسط کفار عراق آن روز به شهادت می رسیده.

رفتم به خواب دوش به میدان کربلا

نگریستم به حال سلیمان کربلا

تنها مثال شیر ژیان نعره می کشید

درلشکر یزید نگهبان کربلا

زینب به خیمه وای مگر زاری می گریست

بر حال زار صاحب ایمان کربلا

 

 

از مرگ چی می ترسی آخر تو مسلمانی

در خود نگر ای غافل گر صاحب قرآنی

شعر از: ... ... ... ... ... ...  ...محمد امیر شاعر دری زبان در کویته (بلوچستان) پاکستان

[ چهارشنبه 1389/09/24 ] [ 1:13 بعد از ظهر ] [ لهیب الله آدینه غزنوی ]
درباره وبلاگ

وبلاک با تو می شوم یکجا به تاریخ ششم ماه میزان سال 1389 ساعت 04:50 صبح ایجاد شده است و در این وبلاک مطالب گوناگونی را می توانید در یابید از اشعار عاشقانه و هزاره ای گرفته تا مطالب تاریخی و نثر های زیبائی از دوستان و پیام های ارسالی عزیزان ببیننده

بد نیست که در باره وبلاک نیز چیزی بدانید:
_____________________
لهیب الله آدینه غزنوی هستم از دیار بت شکن مسعود غزنوی و شاعر چیره دست سنائی بزرگ و مرد خرد و تعقل بهول و بزرگان و متقیان دین اسلام. و فعلا در دیار غربت به سر می برم .
در سال1366 هجری شمسی در شهر زیبا وخاکی کابل دیده به جهان گشوده ام
از آوان کودکی که برای کسب تعلیمات دینی شامل مسجد شدم علاقه به شعر و نویسندگی داشتم و این اشتیاق تا بحال پا برجاست.
مکتب را در سال 1383 در لیسه عالی حبیبه به اتمام رسانیده ام و تحصیلاتم را در رشته هوانوردی ملکی تمام کرده ام.
همیشه در تلاش بهبودی و رفاع بهتر و یک زندگی عاری از مشقت بوده و هستم شاید همین باعث شده است غربت را ترجیح دهم نسبت به آغوش مادر وطنم.
اولین مطلب نشر شده در وبلاک شعریست تحت عنوان "وجودم حس شرم دارد که با تو می شود یکجا" شعریست که توسط لهیب الله " آدینه " سروده شده. امید وارم با حضور پر رنگ و شور تان و نظریات نجیبانه تان ما را در عرصه بهبودی این وبلاک یاری رسانید چشم انتظار همکاری های سبز تان هستیم